تبليغاتX
تصاویرو خاطرات شعر

تصاویرو خاطرات شعر

شعر داستان و تصاویر

دوٍ

داستان واقعی.. بنام گریه هایم فقط به خاطر توست.

 

در شهرستان کوچک پسر بچه ای از خانواده خوب و مومن بدنیا امد و روزهای بد زندگانی

 

پسر بچه که نامش را علی گذاشتن شروع شد بدون هیچ دلیلی از پدر کتک میخورد و شب و

 

روز از ترس کتکهای پدرش نمی دانست چکار کند او فقط با علی اینطور رفتار نمیکرد بلکه

 

با مادر علی همه این رفتار میکرد یعنی بد بینی بی نهایت نسبت به خانوده خود داشت جالب

 

اینجا بود که ایشان در میان مردم شهر زبان زد خاص عام بودند و تا اتفاقی می افتاد تا پای

 

ایشان انجا می رسد همه چیز دیگر تمام می شد تا اینکه علی هفت ساله شد و راهی مدرسه

 

شد علی از اول علاقه ای به درس و مدرس نداشت علی وقتی درس و مدرسش تمام می شد

 

بایستی در خیابان ها روزنامه می فرخت اخر پدر علی هم کتاب فروشی داشت و هم

 

خبرنگار روزنامه  بود علی تا بزرکتر می شد روز بروز زندگی بر او سخت تر می شد

 

تا اینکه علی به کلاس پنجم ابتدایی رسد و در ایران انقلاب شد و علی همراه دوستان خود به

 

راهپیمایی ها می رفت و بعد از مدتی همه جا ارام شد و علی دیگر به مدرسه نمی رفت تا

 

اینکه یک روز پدر علی به همراه یکی از عموزاده های خود رفت دیگر نیامد مدت دو سال

 

گذشت علی از طریق فروش کتاب های که در کتابخانه بود توانست هفت نفر خانواده خود را

 

بخوبی اداره کند تا اینکه یک روز فرد بنام سید قادر امد گفت پدرتان از زندان صدام ازاد

 

شد و امد علی و خانواده از خوشحالی در پوست خود نمی کنجیدن تا اینکه به یکی از

 

روستاهای اطراف شهر بنام روستای قلات موت اوی رفت و پدرشان را دیدن همگی

خوشحال بودند ولی این خوشحالی زیاد دوام نداشت باز اذیت و ازارها پدر علی شروع شد

 

همه بچه ها را بدون دلیل زیر کتک می گرفت تا اینکه علی ارام ارام بزرگ شد و به خدمت

 

مقدس سرباز رفت وقتی که خدمت سربازی خود را تمام کرد با دوستان زیادی اشنا شده

 

بود و این دوستان چیزی نبودن که علی می خواست بعضی سیگار میکشیدن و بعضی

 

به مانند لات ها رفتار میکردند علی روز به روز از دوستان خود فاصله گرفت تا اینکه

 

در یک روز سرد زمستان با زنی که قبل از او دو تا شوهر کرده بود و یک بچه هم

 

داشت اشنا شد بعد از مدتی تصمیم به ازدواج با این زن گرفت هر طور بود با زور و

 

خواهش پدرش را راضی کرد که برود و این خانم را برای وی خواستگاری کند بعد

 

از مدتی با زهرا عروسی کرد و دارای یک دختر شد و برای کار مدت به شهری دیگری

 

رفت ولی چون جای را نداشت برگشت و در شهر خودش مشغول کار شد تا اینکه بچه

 

دوم و سوم چهارم بدنیا امد ناگهان علی دچار بیماری شد که همه دکترها شهرها اطراف

 

گفتند که علی بعد از چند روزی دیگر خواهد مرد اطراف علی اینقدر شلوغ شده بود

 

که نگو بالاخره ماه ها گذشت و علی فقط به خاطر بیماری زمین گیر شده بود سه سال

 

دیگر گذشت و در این میان بچه پنجم هم که پسر بچه ای زیبایی بود بدنیا امد علی دیگر

 

قدرت خریدن نان خالی را برای زن و بچه هایش نداشت تا اینکه خانم علی گفت من می روم

 

و کار میکنم و در مدرسه به عنوان نظافتچی مشغول کار شد و مدت یک سال دیگر از

 

بیمار علی گذشت تا اینکه علی  روز به روز بهتر و بهتر شد و قادر بود سر پا بایستد

و خود مشغول کار باشد و تنها چیزی که علی را ازار میدهد این است که علی مدت

 

پنج سال است اب نخورده است به جای اب چای می خورد و زندگانی علی روز بروز

 

بهتر و بهتر شد تا جائیکه توانست ماشین را برای خود و یک خانه مسکونی را نیز بخرد

 

دوستان دوران جوانی به عقیده علی فقط ادم را به تباهی میکشد جوان اگر بخواهد سالم و

 

همیشه شداب بماند باید با خانواده خود یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر خود دوستی

 

کند تا همیشه موفق باشد خانواده هیچ وقت بدی فرزند خود را نمی خواهد موفق و سربلند

 

باشید....سید فخرالدین ص ....پیرانشهر.....27/6/1388

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:9  توسط فخرالدین صدرالساداتی  | 

حجاب من افتخار من.سیدفخرالدین صدرالساداتی.پ

پس از پیروزی انقلاب من ترک تحصیل کردم و دیگر اجازه نداشتم به مدارس بروم اخر هم من بزرگ شده بودم و هم سن ام زیاد شده بود تا اینکه کلاسهای نهضت سواد اموزی شروع شد. با شوق و علاقه بسیاری چادرم سر میکردم و به کلاس درس رفتم و سال به سال موفق تر شدم تا اینکه به دوره راهنمایی رسیدم و با خودم شرط کرده بودم اگر من به کلاسهای بالاتر بتوانم بروم هیچ وقت حجابم را زمین نگذارم وقتی به مدرسه راهنمایی رغتم با شور و شوقی عجیبی شروع کردم به درس خواندن اخر تمام دوستانم هم مثل من حجابی بودنده سالها گذشت من به کلاس دبیرستان رفتم در تمام دروسم خیلی موفق بود اینبار با همان حجابم به کلاس ورزشهای رزمی رفتم تا اینکه خودم استادی کامل شدم و در مسابقات استانی برای چندمین بار مقام اول را بدست اوردم و در کار ورزش به درسهایم نیز با عشق و علاقه خاصی ادامه میدادم تا اینکه سال اخر بعد هم کنکور و قبولی برای رشته روانشناسی بعضی از دوستانم که در دوره دبیرستان مانده بودند نتوانستن قبولی  را بگیرند مرا مسخره میکردن که تمام کار من و قبولی من همش از حجابم بود من هم قولی که به خودم را داده بودم برای انها گفتم من قول داده بودم اگر قبول بشوم و به کلاسهای بالاتر بروم حجابم برای همیشه سرم خواهد بود و من با ایمان و اخلاص این کار را انجام دادم و الان می بینید که در دانشگاه سال اخر هستم پس خواستن توانستن است و الان زندگی خوب و ارامی را دارم و شاگردانی بیشماری در رشته ورزشی تکواندو را دارم و تا الان هیچ کسی ندیده من برای یک لحظ کوتاه هم حجابم را کنار بگذارم اخر حجاب به این زیبا که نمیتواند جلو پیشرفت مرا بگیرید پس من خودم زیاد سعی کردم و در کنار حجابم موفق و سر بلند بودم و هر چی حجابی هست در این دیار من با جان و دل دوستش دارم دست خودم نیست اخلاقم اینطوری است چکار کنم .پس از قبولی در رشته روانشناسی هنوز چند روزی نگذشته بود که بابام با خنده امد گفت امشب مهمان  داریم  بعد با مادرم کمی پچ پچکردند و هر دو خندیدن مادرم گفت راست دخترم امشب قراره برایت خواستگار بیاید برو خودت را اماده کن من هر چی اسرار کردم که ردشان کنیم مادر و پدرم قبول نکردند تا اینکه شب مهمانها امدند و شروع به صحبت کردند مادرم مرا صدا کرد من با  سینی چای وارد اتاق شدم مادرم نا خود اگاه خندید گفت دخترم حداقل چادر را سر نمی کردی پدر داماد گفت من و پسرم عاشق این حجاب  و اخلاق خوب دختر خانم شما شدم و گرنه این همه دختر خلاصه بعد از بگو مگو های زیاد عقد و شیرینی خوری و بعد هم ازدواج الان هم خودم را خوشبخت ترین زن در این دیار  می دانم و از ته دلم میگویم حجاب من مایه افتخار من است من با تمام وجودم حجابم  را دوست دارم . دوستت دارم حجاب من. نویسنده سید فخرالدین

صدرالساداتی.پیرانشهر.۹/۱/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 21:29  توسط فخرالدین صدرالساداتی  | 

عشق شادی یا گریه . سید فخرالدین صدرالساداتی پیرانشهر

جوانی بود با هزاران امید و ارزو انگار دنیا را برای شادیهای من ساخته باشند با

دوستانم تا پاسی از شب در بیرون از منزل بسر می بردیم و دیر وقت خسته کوفته

به منزل برمیگشتیم تا تا لنگ ظهر در رختخواب بودم تا این در یکی از روزهای که تازه

خدمت سربازیم تمات شده بود و در خانه خودمان بودم یک زن جوان و شکست خورده ای در زندگی وارد منزل ما شد من باره اول بود که ایشان را میدیدم ولی او قبلا زیاد به منزل ما رفت امد میکرد زن که نامش زهرا بود به خواهرم که کوچکتر از من بود گفت بود ایا میشود روز من از دست این مرد خلاص شود و عروس خانه شما شوم خواهرم در جلو و همه چیز را بمن گفت با این حال نگاه به زهرا انداختم زهرا بدون مقدمه گفت من در جنگ پدرو خانواده ام را از دست داده ام ناچار برای اینکه سر پناهی داشت باشم برادرم مر به عقد مردی در اورداست که سن او نزدیک به ۵۰الی۶۰سال است ترا بخدا بگو من چکار کنم کمی او را دلداری دادم ولی او از همسر اولش یک بچه هم داشت که حدودا۲ساله بود داستان عشق ما از انجا شروع شد ولی عشق پاک و اسمانی قرار بود اگر همسرش او را طلاق داد من او را بگیرم و با او ازدواج کنم زندگی ما ان زمان متوسط بود رابطه ما روز به روز گرمتر می شد تا جایکه روزی شوهرش که مرد خوبی هم بود ولی پیر و بی اختیار بود از من سوال کرد که ایا زهرا را دوست داری گفتم من نه ما همدیگر را اصلا نمی شناسیم تا اینکه زهرا را در خیابان دیدم برایم یک بسته سیگار وینستون و لباس خرید بود و یک نامه هم به من داد خنده گفت این نامه را برایت نوشتم یک جای خلوت ان را بخوان هر چی تو دلم بوده برایت نوشتم با خوشحالی رفتم و نامه را خواندم دیدم از اول نامه حرف زشت رکیک و بد بی راه نوشته شده بود اخر خودش سواد نداشته و زن کاملا حجابی بود بدون حجاب داخل حیاط منزل خودشان هم نمی شد .عصر در حالیکه خیلی ناراحت بودم به یکی از دوستانم برخوردم که نصفه بیشتر عمر را با گذارندمبا اصرار مرا بخانه خودشان برد هر چه اصرار کرد که بفهمد چرا ناراحت هستم چیزی نگفتم و خانواده او را مثل خانواده خودم حساب میکردم یعنی برادر او برادر و خواهر او خواهر من بود خواهر دوستم بدون اینکه چیزی بمن بگوید نامه ای را به برادرم داده بود برادرم بدون اینکه حرفی بزند نامه را به پدرم داده بود .فردا انروز پدرم با مادرم بدون اینکه چیزی بمن بگویند از منزل خارج شدند و رفت بعد از یک ساعت پدرم برگشت گفت خواهر بهترین دوست را خواستگاری کردم برای تو ولی دوست مخالفت کرد اول فکر کردم شوخی میکند تا اینکه مادرم تمام ماجرا را تعریف کرد از شدت ناراحتی اینکه پدرم اینکار نادرست را کرده نمی دانستم چکار کنم بی اختیار شروع کردم به گریه .تا مدت ۳ ماه روم نشد از منزل خارج شوم احساس میکردم تمام مردم شهر دارند به من می خندن شبها در اتاقم تنهایی تا صبح گریه میکردم هر چی پدرم یا مادرم مرا دلداری میدادند من کارم فقط شده بود گریه اخر من او را به چشم یک خواهر نگاه کردم پدرم عاقبت گفت شما دو تا با هم دیگر خیلی دوست بودی من هم گفتم فامیل بشید بهتر من از کجا می دونستم تو به چشم یک خواهر به او نگاه می کنی  دیگر به هیچ جور رویم نمی شد که داخل شهر یا تنهایی جایی بروم مدتها از این ماجرا گذاشت من رفیقی که بیشتر از جانم دوستش داشتم و از کودکی با هم بودم در یک ان از دست داده بودم و از همه دنیا دستم را شسته بوده تنها ارزو من مرگ زود رس بود تا اینکه به در شهرمان به اسرار زیاد مردم و دوستانم شروع کردم به مربی گری فوتبال و تیم را طی چند روز از جوانان عاشق فوتبال درست کردم و زیر نظر یکی از ارگان های نظامی به نام تیم اصحاب انقلاب در ان زمان شهر ما تیم های خیلی قوی داشت از جمله هلال و تیم بنیاد شهید و نفت کارگر و چندین تیم دیگر من با تلاش بسیاری تیم را جمع کردم و بعد از مدتها تمرین و چندین بار مراجعه به تربیت بدنی اخرش پس از کلی نامه نگاری راضی شدند هفته ای یک جلسه تمرین را در استادیوم شهر را داشته باشیم بعد از دو ماه تمرین لیگ قهرمانی شهر شروع شد و چون تیم ما را نمی شناختن ما را خیلی دسته کم گرفته بودند و پس از پایان بازی ها تیم ما مقام سوم شهر را بدست اورد و جام اخلاق را نیز بردیم و در جام حذفی نیز مقام دوم را بدست اوردیم.رابط با زهرا به خاطر نامه ای که داده بود به من سرد شده بود تا اینکه در یکی از خیابان شهرمان ایشان را دیدم و همه چیزی را در نامه نوشته شده بود برابش گفتم و زهرا با عجله به طرف منزلشان رفت گفت فردا همین جا و رفت فردا زهرا گفت من با ان کسی که این نامه را نوشته بود دعوا کردم این خودش میخواست از من دور شویی به خاطر ...پس از مدتی زهرا از همسر دومش هم جدا شد و چند ما بعد من با زهرا ازدواج کردم و بعد از ۱۴ سال به علت بیماری نامعلومی یک دفعه زمین گیر شدم و من و زهرا دارای ۵ بچه کوچک بودم . و در مدت مزیضم هر چی داشتم فروختم ولی من روز به روز بدتر شدم تا اینکه دکترها به من گفتند بعد از یک هفته ای دیگر خواهی مرد تمام دوستان و اشنایان در یان هفته بالا سرم بودند و گریه زاری میکردند تا اینکه زهرا گفت ناراحتی نباشید سید خوب میشود مدتها از وقت که دکتر گفته بود گذشت دیگر حتی قادر به خریدن نان خالی برای خود و بچه ها نبودیم تا اینکه زهرا از منزل خارج شد و بعد از مدتی برگشت گفت من در مدرسه معلولان کار پیدا کردم از فردا می روم انجا هر چه اسرار کردم قبول نکرد . وضعیت من روز بروز بدتر و بدتر می شد تا اینکه دیدم دکتر چاره ساز من نیست رفتم زیارت چندین اماکن مقدس روز بروز بهتر شدم  و میتوانستم بلند شوم به در خانه چند قدمی راه بروم در این مدت زهرا به هر دری زده تا بچه ها از گرسنگی نمیرند تا اینکه روزی به نزد یکی از مسئولین شهر رفته و تمام ماجرا بیماری مرا برایش گفته بود و ان مسئول قول داده بود بیاید و مرا از نزدیک ببیند و تا اینکه یک روز با چندین مسئول دیگر از ادارات شهر بودند امدند و حال روز مرا دیدند  و رفتند یکی از مسئولین بعد تنها برگشت گفت هر کاری داشتی یا چیزی خواستی با من تماس بگیردو او برایم از پدر بهتر بود تا اینکه ایشان همه تصادف کردند و فوت نمودند من ماندم و غم تا اینکه زهرا به ناچاری می رفت کارگری  و من روز به روز بهتر شدم و قول دادم تلافی تمام کاری را که برایم انجام داده را بکنم تا اینکه خوب شدم و بعد از مدتی ماشین خریدیم و ارام ارام خانه و بعد کل وسایل که داشتم فروخته بودیم ولی از اشنایان تنها پسر عمو به فکر من و بچه هایم بود  به خاطر همین مسئله است با تمام وجودم همیشه دوستش دارم و خواهم داشت  و الان هم با همان ۵ بچه در وضعیت خیلی خوبی هستیم و زندگی بسیار ارام و راضیت بخش را با زهرا داریم و هر دو نفر مان دیگر ارام ارام رو به سوی پیری می رویم .... پایان داستان واقعی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 21:50  توسط فخرالدین صدرالساداتی  | 

داستان کاش منهم حجابی داشتم.نویسنده سیدفخرالدین صدرالساداتی پیرانشهر

یکی بود یکی نبود غیر از خداوند برزگ کسی نبود. در یکی از روستاهای این سر زمین پهناور خانواده کوچکی زندگی میکردن که عبارت بودند از مریم خانم و پسر ۷ ساله اش مهدی و دخترش شفیقه این خانواده که جز کشاوزری کاری دیگری نداشتند و تنها نان اور خانواده هم مریم خانم بود روزها در مزرعه کوچکی که داشتند مشغول کشت و برداشت و یا به جنگلی  که نزدیک روستاشان بود می زفت و هیزم می اورد و می فرختو با در امد اندکی که داشتند امرار معاش میکردن تا اینکه یک روز مریم خانم به جنگل رفت که هیزم بیاره و دیگر برنگشت و تمام مسئولیت خانواده و زندگی و سرپرستی شفیقه ۵ ساله به عهده مهدی بود مهدی که بچه ای خیلی زرنگ بود به همراه اهلی روستا چند روزی را دنبال مادرش در جنگل گشت و بی نتیجه بود انگار شده قطره اب به زمین فرو رفته.شفیقه که خیلی برای مادرش بی تابی میکرد .مهدی گفت ببین خواهر جان اگر قول بدهی گریه نکنی و در کارها کمکم کنی من هم یک حجاب بی نهایت زیبا برای خواهم خرید شفیقه با گریه گفت داداش تو که پول نداری مهدی گفت ببین شفقیه جان هیچ کسی وقت به دنیا می اید با خود پول مالی نمی اورد بلکه با کار و کوشش ان را به دست خواهد اورد نترس من به تو قول دادم حال بگیر بخواب. فردا صبح که بیدار شد ارام شفیقه را نیز بیدار کرد و گفت بیا خواهر برویم سر مزرعه بعد دو تایی رفتند.سر مزرعه که رسیدن مهدی گفت ببین این زمین ما با ید اول شخم بزنیم بعد بکاریم و که گندم شد برداشت میکنیم شفیقه با نا امید گفت داداش ما با چه چیزی این هم زمین را شخم بزنیم در این هنگام چند نفر از اهلی روستا که صدا بچه ها را شنیده بودنده نزد انان امدن و گفتند ناراحت نباشید ما زمین را برایتان شخم خواهیم زد شما بروید کمی هیزم جمع کنید تا یک چای درست کنیم و با هم بخوریم و خستگی را بدر کنیم . شفیقه و مهدی با خوشحالی رفتند طرف جنگل و با ترس و دلهره مقداری هیزم جمع کردند و اوردن تا بچه ها امد اهلی روستا با چهار دستگاه تراکتور زمین کوچک انان را شخم زده بودند و بزر گندم را پاشیده بودند بچه ها وقت این کار اهلی را دیدن بی نهایت خوشحال شدند. شب ارام ارام فرا می رسید شفیقه در راه منزل گفت داداشی یادت نرود قول دادی امسال برایم یکحجاب قنشگ مثل حجاب زهرا خانم برایم بخری مهدی گفت یادم قول دادم .شب اندکی نان خشک خالی که داشتن خوردن  و روز بعد دوتای با هم رفتن جنگل و هیزم اوردن برای فروختن و مردم هم سفارش هیزمهای خود را به این دو تا بچه میدادند اخه میدونست که مهدی هیچ چیزی را قبول نمی کند مگر اینکه مال دست رنج خودشان باشد روز به روز وضیعت زندگی شفیقه و مهدی بهتر و بهتر شد تا اینکه مهدی گفت خواهر جان شما خانه باش من میروم روستای بالای کمی وسایل بخرم و بیارم شفیقه گفت داداشی حجاب من یادت نرود.مهدی راه افتاده و شفیقه که از تنها خیلی می ترسید کمی به خود دلداری داد بعد گفت بهتر تا داداشم برمی گردد من هم خانه را تمیز کنم.عصر مهدی با کوله باری از وسایل وارد خانه شد شفیقه از خوشحالی خودش انداخت در بغل مهدی مهدی گفت خواهر جان بیای این وسایل ها را جدا کنیم  شفیقه گفت اول چای که برایت دزست کردم نوش جان کن بعد و قوری  را اورد شروع کردن به چایی خوردن . مهدی گفت بیا خواهر این کمی قند و چای و روغن و وسایل دیگر خانه را جای خوبی بگذار بعد گفت خواهر جان بیا این هم حجاب قشنگ بهترین خواهر دنیا انگار که دنیا را به شفیقه داده باشند از دیدن حجابش اینقدر خوشحال شد  بعد گفت بیا برایت لباس و جوارب هم خریدم شفیقه از شادی خودش را انداخت در اغوش مهدی بعد هر دو شروع کردن به گریه بعد از مدتی مهدی گفت مگر قول ندادی گریه نکنی شفیقه گفت خودت هم که داشتی گریه میکردی مهدی  زد زیر خنده و گفت راست میکی ها بعد شام خوردن و خوابیدن که صبح زود بیدار شوند و بروند سر مزرعه اخه موقع برداشت محصول بود مهدی تا صبح خوابش نبرد که فردا خدایا چکار کند و این هم را کندم را تنهایی چطور دور کند در این فکر بود که خوابش برد. صبح که سر مزرعه رسیدن دیدن تمام گندم ها انان دور شده و فقط بایست ببرد اسیاب تا ارد برای زمستان تهیه کند.وقتی اردها را از اسیاب اورد مقداری را برای اذوقه زمستان ذخیره کرد و مقداری را نیز فروخت با پول ان چند گاو و گوسفد خرد تا در زمستان بی شیر و ماست نباشند و روزها  همینطوری سپری می شد شفیقه و مهدی روز به روز بزرگتر می شدند.و گاوها و گوسفندان انان اینقدر زیاد شده بود که حد و حساب نداشت به عبارت دیگر مهدی و شفیقه که به سن بلوغ و تکلیف رسیده بودند در میان اهالی روستا زبان زد عام خاص شده بودند که شفیقه سرش برود نمازش نمی رود و تا حال هیچ کسی شفیقه را بدون حجاب حتی در حیاط و منزل خودشان ندید و مهدی هم به خاطر اینکه کودک بیش نبود بدون کمک مردم توانسته بود خواهر ش را به این خوبی تربیت کند و خود نیز سر باری کسی نباشد بیشتر اهالی ده راضی بودند که کاش پسری مثل مهدی و یا دختر چون شفیقه داشتن تا اینکه روزی شفیقه گفت داداش جان ببخشید یک چیزی را بگم ناراحت نمی شوی مهدی گفت خواهر جان من که از دست تو ناراحت شدم که این دومیش باشد شفیقه گفت ببینم داداش جان تو دیگر مردی شدی کار امد و دنیا دیده بایستی هر چه زودتر ازدواج کنی مهدی خندید گفت ببینم  این حرفها را کی یادت داده هان خواهرجان و بعد شروع کردن به شوخی. تا اینکه یک روز شفیقه در حال نماز بود که چند نفر از اهالی روستا وارد منزل انان شدند مهدی با انها خوش وبش گرمی کرد شفیقه هم نمازش تمام شد با ان حجاب زیبایش به انها خوش امد گوی گرمی گفت. پس از مدتی یکی از ریش سفیدان روستا گفت ببین پسرم در دین مقدس اسلام گفتندند که ازدواج سنت است و ما برای خواستگاری شفیقه برای پسر اسماعیل اقا امدیم مهدی کمی مکث کرد بعد گفت اجازه بدهید نظر خواهرم را بپرسم چشم جواب من جواب خواهرم است اگر ایشان راضی باشند من حرفی ندارم  و مهمان ها رفتند مهدی خیلی با خواهرش صحبت کرد که پسر اسماعیل اقا پسر خوبی ما در یک روستا بزرگ شدیم و اخلاق و رفتار خوبی که دارد و اون به خاطر این حجاب زیباست که عاشقت شده من این مدتهاست که میدونم شفیقه گفت نه تا شما ازدواج نکنی من محال راضی بشم .بعد از کلی گفتگو بالاخره شفیقه به حرف برادرش راضی به این ازدواج شد.تا اینکه روز مقرر فرارسید و شفیقه عروسی کرد و به خانه بخت رفت . حال دیگر مهدی ماند بود کوله بار مشکلات زندگی تا اینکه با پا در میانی ریش سفیدان روستا رفتن خانه محمود اقا و دختر او را برای مهدی خوستگاری کردند.روز عروسی شفیقه همراه همسرش امدند و تمام کار و بار عروسی را به عهده گرفتند پس از پایان عروسی شفیقه ارام رفت گوشه از اتاق و از داخل کمد حجاب اش را که در کوچکی مهدی برایش خرید بود در اورد گفت داداشی ترا بخدا اگر روزی از این دنیا رفتم این حجاب را با من بخاک بسپار اخه این تنها ارزو من در این دنیا بود است و من تمام این دارایی و زندگی و خوشبختی را از این حجاب میدانم . نویسند سید فخرالدین صدرالساداتی پیرانشهر
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:45  توسط فخرالدین صدرالساداتی  | 

حجاب خوب است یا بد. سیدفخرالدین صدراساداتی. پیرانشهر.

  ای زن از فاطمه به تو اینگونه خطاب است....

                                  ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.......   

 ۱-با سلام ایا حجاب خوب است یا بد چندی سئوال از حقیر و جواب از شما ها سرورانی گرامی. ۱- در خوب بودند و استفاده از حجاب ترددی به دل راه ندهید.

سرورانی گرامی. ایا حجاب خیلی بد است از پوشیدن ان امتناع می ورزید.۲ پوشیدن حجاب به زنان شخصیتی دیگری میدهد.

۲-چرا مادران و مادر بزرگ های ما از حجاب استفاده می نمایند.پس  زنان و دختران ما هم از حجاب استفاده خواهند کرد.

۳-ایا زن یا دختران بدو حجاب زیبا تر هستند.خیر.

۴-  ایا ما با بی حجابی باعث چشم چرانی و متلک گفت دیگران نمی باشیم .چرا صد در صد.

 ۵- منظور حجاب حجابی بن لادنی نیست بلکه پوشش اسلامی است نظر شما

چیست.روی سر انداختن چادر که هیچ وزنی ندارد.

 ۶- ایا به نظر شما بی حجابی باعث قدر و احترام ما در بین دیگران خواهد شد.خیر

۷- ایا با داشتن حجاب و یا با پوشش حجاب ما نمی توانیم ازدواج کنیم.چرا ازدواج صد درصد موفق تر خواهیم داشت.

۸- و خیلی سئوال های دیگر این سئوال ها با زبان خیلی ساده نوشته شده است  امیدوارم نظرات خودتان را درست کامل در همین سئوال جواب درج فرمایید متشکرم سید فخرالدین صدرالساداتی.پ

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:51  توسط فخرالدین صدرالساداتی  | 

حجاب.نویسنده سیدفخرالدین صدرالساداتی پیرانشهر.

با سلام چندین مطلب در مورد حجاب به زبان ساده.

حجاب یعنی زیبایی یعنی روپوشی اسلامی وووو

حجاب عبارت است از روپوش بلند که تمام اندام زن را از دیده مردان نا محرم می پوشاند و جلو چشم چرانی انان را میگیرد و در وقت زمستان سرد خود محافظ برای سرما و در وقت تابستان خود محافظی خوبی است زیرا نمیگذارد سرما و گرما انانی که حجاب دارند اذیت شوند حجاب شخصیتی خاصی به  زنان میدهد و حجاب خود نشانی قدیم ما مسلمانان است نه اینکه کسی که حجاب ندارد خدای نکرده مسلمان نیست نه منظور این است از زمان های قدیم در دین مقدس اسلام حجاب رعایت شده است نه حجابی که بن لادن میگوید این حجاب با حجابی بن لادنی فرق دارد این حجاب از زمانهای قدیم هم در خانواده بوده است اگر ما به مادر و مادرابزرگ ها خودمان نگاه کنم این را خود به خود ثابت کردم بر خودمان ما نباید به گفته ای بزرگتر که می گوید حجاب را رعایت کن ناراحت بشویم انان هر چه باشند یک پیراهن از ما بیشتر پاره کرده اند پس در این دنیا هیچ کسی ضرر و زیان فرزندان خود را نمی خواهد حجاب زینت و زیبای هر زنی ایرانی است زنان و دختران ما بدون اینکه کسی به انان گوش زد نماید حجاب خود را در بازار و دانشگاه و محل کار به خوبی رعایت خواهند کرد و این بزرگترین افتخار برای ما ایرانیان است و ما باید این را خوب درک نمایم برای ازادی از دست رژیم ستم گر و ظالم طاغوت ما چقدر شهید و در جنگ تحمیلی چقدر شهید دادیم برای این در زیر سایه ای حکومت اسلامی ایران بتوانیم ازادانه زندگی کنیم بدون حجاب با ان مانتو کوتاه می خواهیم چه چیز را ثابت و یا نشان دهیم  حجاب باعث حفظ ابرو بیشتر و احترامی بیشتری  در بین مردم خواهدشد از این روی است که یکی از شعرا فرمود ....ای زن به تو فاطمه این گونه خطاب است

ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است... پس برای هر دختر و زنی ایرانی حفظ  حجاب الزامی است و حجاب پوششی بی نهایت زیبا است اگر خوب دقت کرده باشیم زینت زن و زیبای ان با حجاب چندین برابر خواهد شد برای مثال اگر یک دختر با مانتو گوتاه و تنگ راهی خیابان و یا جایی بشود تا رسیدن به مقصد شاید صد تا متلک  بشنود و یا چندین نفر دنبال او راه به افتند و .ولی اگر دختری با حجاب راهی جای شود بدون هیچ گونه ایجاد مزاحمتی یا مزاحمی و یا ترس و دلهره ای رفت امد ازادانه خواهد داشت پس با این حساب با حجاب از بی حجابی بهتر و انها که دارای حجاب هستند در نزدمردم مقبول تر هستند منظور احترامی بیشتر دارند برداشت بد نفرمایید در پایان موفق و سر بلند و حجابی باشید. با تشکر . سید فخرالدین صدرالساداتی نوسینده حجاب . با زبان ساده. پیرانشهر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:41  توسط فخرالدین صدرالساداتی  | 

عشق.المانی .یا حجاب ایرانی.نویسنده سید فخرالدین صدرالساداتی.

در یک شب سرد زمستان در یکی از خونه های این شهر دور دختری دیده به جهان گشود بنام پریسا . پریسا در خانواده کوچکی بدنیا امده بود پدر پریسا به علت بیماری ار کار افتاده تلقی می شد و مادرش تمام مسئولیت خانواده را به داشت خرید و فروش معاملات همه ای کارها به عهده مادر خانه بود ولی پریسا بدون کم کاست در زندگی داشته باشد روز به روز بزرگتر می شد تا به سکه غرور خاصی به دست دهد دیگر ان پریسا سابق نبود حالا دیگر بدون اجازه پدر و مادر خود سرانه تصمیم می گرفت تا اینکه روزی در پارک شهر کوچکشان با زنی میان سال اشنا شد زنی میان سال که فاقد حجاب و تنها مانتو کوتاهی پوشیده بود رو به پریسا کرد و باب گفتگو را اغاز نمود و فوری دل نازک پریسا را فریب دادپریسا با ساده کی تمام به حرفهای زنی میان سال گوش فرا داده بود تا اینکه زنی میان سال گفت ببخشید من خودم معرفی نکردم اسم من زهره است و توی این دنیا یک پسر بیشتر ندارم اون هم خارج از ایران زندگی میکند. پریسا پس از مدتی به حرف در امد گفت اسم منم پریسا و تک فرزند خانواده ام هستم زهره خانم تا ساده گی پریسا را دید فورا شروع به تعریف از سفرهای که رفت و ثروت و سامان خودش و پسرش کرد چنان با اب تاب قصه زندگی خود و پسرش را تعریف میکرد انگار توی این دنیا جز انان کسی دیگری نیست ارام داشت خورشید غروب میکرد پریسا از زهره خانم خدا حافظی کرد با سرعت به طرف خانه راهی شده تمام فکرش به زهره خانم و حرفهایش و پسرش بود تا به خود امد جلو درب منزل شان بود خودش هم تعجب کرد که چقدر زود به منزل رسید است تا وارد خانه شد داد زد مامان مادر که خیلی نگران پزیسا شده بود سراسیمه بیرون پرید گفت بله دخترم چه شده کسی دنبالت کرد ه پریسا گفت مامان چی هی تند تند حرف میزنی بگذار من هم حرفم  را بزنم بعد انچه که در پارک اتفاق افتاده بود را برای مادرش تعریف کرد مادرش گفت عزیزم تو دیگه نبای انجا بروید این جور ادمها حقه بازند می خواهد فریب بدهد دیگر به هیچ وجه حق نداری نه اون ببینی و با او حرف بزنی هر چه مادر پریسا گفت پریسا زیر بار نرفت اخه مادرش را راضی کرد فردا دو تایی بروند و زهره خانم را ببینندپدر پریسا که از کار افتاده بوده گفت دختر تو در زندگی از هیچ چیزی کم کاست نداری پس بسیار مواظب اطراف خودت باشد و برای خودت و ما درد سر درست نکن و حرفهای مادرت را جدی بگیر اخه من دیگه یک پام روی لب گوره پس تو باید مواظب خودت و مادرت باشی پریسا در جواب پدرش فقط گفت چشم بابا جون مطمئن باش من مواظب خودم هستم بعد شب بخیر گفت رفت بخوابد اما هر چه سعی کرد نتوانست بخوابد چند بار از  رختخواب  بیرون امد اب خورد سر جاش دراز کشید ولی فایده نداشت فکرش فقط پیش زهره خانم و پسرش در خارج بود تا اینکه دم دمهای صبح خوابش برد. صبح مادرش با ارامی پریسا را از خواب بیدار کرد پریسا با علجه دست و صورتش را کم خیس کرد گفت مامان جون ترل بخدا زود باش من امروز گرسنه نیستم الان زهره خانم منتظر ماست با هر زحمتی که بود پریسا مادرش را با عجله به پارک محل قرار برد تا رسیدند پریسا همه جا خوب نگاه کرد گفت خدا را شکر هنوز نیامد است در این داشت حرفها دیروززهره خانم را تعریف میکرد ناگهان چشم به زهره خانم افتاد که تا داشت وارد محدود پارک میشد ارام گفت مامان جون اون زنی که داره میاید زهره خانم مادرش گفت اینه  پس حجابش کو این چه سر وضع که داره پریسا گفت مامان چه می گویی اون مثل ما نیست اون یک زن امروز یک روز ایران یک روز خارجه است در این حرفها بودند که زهره خانم سر رسید و سلام کرد پریسا و مادرش جواب سلام او را دادند  و مادر پریسا ارام گفت بفرما بشین زهر خانم گفت شما هم بفرماید پریسا دخترم حالت توچطوری خوبی عزیزم مادر پریسا گفت دیروز پریسا گفت که در پارک با شما اشنا شده است و شما خجالت نمی کشید با این سر وضع بدون حجاب میای تو ی خیابون و شهر می گردی زهره خانم که زنی شیاد و مکاری بود خود را نباخت ارام گفت نه جانم من دیگه پیر شدم من خودم حجاب خودم است من نمی توانم چادر سرم کنم اخه می دونی من یک روز ایران هستم و فرداش المان بعد با اسرار و التماس زیا پریسا و مادرش را به یک کافه برای چای خوردن و اشنای بیشتر دعوت کرد.در رستوران زهره خانم کلی از زتدگی مرفعش و کار و پسرش در خارج چکار است تعریف کرد مادر پریسا سفره دلش را باز کرد گفت من هم شوهرم کارمند بود ولی به علت بیماری سرطان از کار افتاده تلقی شده و الان در منزل است تمام امورات زندگانی به عهده منه  از جمله خرید و فروش چند قعط زمین کوچکی که داشتم پس از مدت گفتگو مادر پریسا خیلی اسرار کرد و بالاخره زهره خانم را راضی نمود بروند منزل انان و نهار را با هم بخوردندهر سه نفر ارام ارام راه افتاده و در راه از هر دری سخنی گفتند تا اینکه به منزل رسید یا الله بفرما پریسا دوید طرف اتاق پدرش و ماجرا دیدار و دوستی مادرش و خودش را برای باباش خلاصه کرد زهره خانم هم امد با بابا پریسا کل احوال پرسی نمود . و بعد برای نهار که در راه از رستوران گرفته بودند دور هم جمع شده اند بعد از نهار زهره خانم با پریسا برای چند لحظه تنها شده اند زهره خانم فوری عکس را از جیب در اورد و به پریسا نشان داد و گفت این عکس پسرم اگه راضی باشی من با پدر و مادرت در باره ازدواج تو با پسرم صحبت خواهم کرد و تو را خواستگاری میکنم برای پسرم پریسا سرش را زیر انداخت و چیزی نگفت مادر پریسا وارد اتاق شد گفت چی چرا اینقدر ساکت هستید بعد گفت پریسا بابا ناراحت است برو یک سر بهش بزن زود برگرد اون اتاقه تا پریسا بیرون رفت زهره خانم گفت به واقعیت من پریسا را مثل فرزند خودم دوست دارم او دختر بسیار خوبی حجابی مومن ومن توی این دنیا تنها یک پسر دارم اون هم در المان زندگی میکند اگر اجازه بدهید من فردا شب برای خواستگاری پریسا برای پسرم که اسمش محمد است می ایم مادر پریسا با شنیدن این حرف کمی شوک زده شود ارام گفت ببخشید زهره خانم اولین پریسا هنوز بچه ست دوم اون یک بابا مریض دارد اگر ازدواج کند باید در کشور خودمان ازدواج کنه اخه ما که به جز پریسا فرزندی دیگری نداریم پریسا پشت در ایستاده بود و حرفهای  مادرش و زهره خانم را گوش میداد نا خود اگاه وارد اتاق شد گفت مامان من دیگه بچه نیستم خوب و بد خودم را خوب می فهمم . در اخر مادر پریسا گفت چند روزی به ما فرصت بده ببینم چطور میشد. در این مدت پریسا هر روز خدا خدا میکرد که این چند روز تمام بشود و مادرش جواب مثبتی به زهره خانم بدهد. پریسا خود را غرق رویا سفر و عروسی در المان با یک سرمایه دار کرد بود تا اینکه روز موعود فرارسید و زهرا خانم برای جواب امد منزل پریسا .پریسا و مادرش و پدر خانواده به گرمی از زهره خانم استقبال کردند و هر دو طرف حرفها خود را زدند ولی مادر پریسا هر چه اسرار کرد که در این این مراسم انجام شود زهره خانم قبول نکرد تا اینکه مادر پریسا گفت من نمی توانم دوری پریسا را تحمل کنم . زهره خانم گفت ناراحت نباش فکر کن هر دوتایشان رفتن ماه عسل . سه بعد در یک رستوران مراسم عروسی انجام شد ولی از داماد خبری نبود پریسا از شادی در پوست خود نمی کنجید تا اینکه فردا صبح پریسا همراه خانواده اش و زهره خانم راهی فرودگاه شدند تا پریسا را بدرقه کرده باشند . مادر پریسا در فرودگاه کل حرف و نصایح را به پریسا گفت تا اینکه بلند گو فرودگاه اعلام کرد که پرواز ایران . و المان اماده مسافرین محترم سوار شوند پریسا پدر و مادرش را در اغوش کشید و زد زیر گریه مادر و زهره خانم کلی او را دلداری دادندپرسیا به طرف هواپیما رفت سوار شد .... پریسا در هواپیما کلی فکر میکرد که شوهرش بایستی مرد میان بالا یا قد بلند و هیکلی باشد اخه پریسا فقط یکبار عکس نیم تنه او را دیده بود و هزاران فکر بالاخره هواپیما در فرودگاه المان نشت. پریسا از هواپیما پیاده شده دختری زیبا با حجاب اسلامی ایرانی بودنش را به نمایش می گذاشت. بعد از چند لحظه پریسا دید که جوانی روی چرخ دست ارام ارام به طرف او میاید پریسا به او توجهی نکرد تا اینکه جوان او را صدا زده پریسا منم محمد کجایپریسا با تعجب پرسید محمد توی ولی با ان عکسی که من در ایران دیدم شباهتی زیادی داری محمد گفت حالا خسته برویم منزل بعد صحبت میکنیم . پریسا با شک و تردید همراه محمد سوار تاکسی شده اند و راهی منزل محمد شدند محمد گفت این جا ایران نیست این کشور دارای تمدن است فوری این حجاب را بنداز بیرون از ماشین تا مردم به ما نخندیدن پریسا گفت بی خود من به ایرانی بودنم افتخار  می کنم اگر سرم را از تنم جدا کنند حجابم از سرم و خود دور نمی کنم اگه یک دفعه دیگه این حرف را بشنوم یک راست بر میگردم ایران در این هنگام تاکسی ایستادپریسا پیاده شد و چرخ محمد را اورد هر دو نفر ارام ارام راه افتادن و بعد از چند دقیقه محمد جلو درب منزلی ایستاد گفت بفرما اینجا خونه منه پریسا گفت خونه شماست یا خونه ماست . محمد گفت ببخشید خونه ماست الان برو اون اتاق تا فردا استراحت کن من می روم بیرون کار دارم فردا با هم می رویم به محل کار من .پریسا از امد نش و از طرز صحبت محمد و دیدن مردم المان با این ریخت و لباس خیلی پشیمان شده بود نمی دانست چکار مند تا بخود امد دید شب شده هر چه منتظر شده محمد نیامد نزدیکهای صبح بود محمد خسته گوفته امد بدون این که حرف بزند روی چرخ خوابش برد فردا صبح محمد گفت ببین پریسا من تو را دوست دارم ولی من قطعی نوخا هستم درسته مادرم این به شما نگفته وکار من هم این شبها در رستوران ظرف شویی میکنم ولی با بودن تو کارم بسیار بهتر خواهد شد تو میتوانی در کاباره بخوانی یا برقصی  و از دست ایران و حجاب راحت بشی پریسا با شنیدن این حرفها انگار دنیا روی سرش خراب شده بود دیگر چیزی نمی شنید. پس از چند دقیقه به خود امد گفت ببین اقا پسر من مثل زنها این جور کشورها نیستم یادت باشد من یک زنی ایرانی هستم زنی ایرانی یعنی دارای عزت شرف و سر بلندی  من همین الان به ایران بر میگردم و اگر مادرت هم به من میگفت تو اینجا ادمی پست و خود فروش هستی من اینج نمی امدم محمد گفت دختر خوب کل دختران ایران ارزو دارند بیا خارج و این جا ازاد باشدو در ازادی کامل زندگی کنند. پریسا گفت درست مادرت دختران را فریب میدهد و سرشان کلاه میگذارد ولی من از اون دخترها نیستم زود باش منو برسان فرودگاه محمد که دید پریسا تسلیم نمی شود سوت کوچکی را زده و چند نفر جوان وارد اتاق شدند و محمد روی به انان کرد گفت این دختر خانم اسلامی حرف حساب حالیش نمی شه انقدر او کتک بزنی تا خوب حساب کتاب اینجا بیاید دستش چند جوان هم بدون هیچ گونه حرف پریسا بیچاره را زیر مشت لگد گرفتند اینقدر اون زدن تا از هوش رفت. وقت بهوش امد دید دختری جوانی بالای سرش نشته و پریسا را دلداری می داد پریسا گفت تو کی هستی و اسمت چی . دختره گفت منهم ایرانم مثل خودت من هم مثل خودت به قصد ازدواج با محمد امد ولی الان دیگر کارم شده رقاصی و تمام ماجرا را برای خود را گفت . پریسا هم تمام سر گذشته خود را تعریف کرد و از دختره کمک خواست تا هر چه زودتر به ایران برگردد دختره که اسمش مریم بود قول داد که در گوتاهترین زمان به هر طریق که شده پریسا را برگرداند. و مریم رفت پریسا تنها در منزل ماند . تا اینکه پاسی از شب گذاشته بود محمد مست و از خود بیخبر وارد منزل شد پریسا از ترس اینکه مبادا او را اذیت کند از ترس خودش را به خواب زده محمد چند بار پریسا را صدا کرد ولی پریسا جوابی نداد و محمد فکر کرد که پریسا خواب است هر طوری که بود خود را روی تخت اندخت و خوابید .پریسا تا اینکه مطمئن شده محمد خوابیده است پاسپورت و لباسهای خود را برداشت ارام ارام از خانه خارج شد و بعد شروع کرد بدویدن تا کاملا از انجا دور شد یک دفعه ایستاده و وحشت سر تا پای پریسا را فرا گرفت اخه اون که کسی را نمی شناخت و نمی دانست کجاست حتی زبان انها را نیز نمی دانست در این فکر وبود که یک دفعه وارد خیابان  شد ناگهان صدا ترمز ماشین دیگر چیزی نفهمید. وقتی که چشمش را باز کرد چند بار ارام گفت مامان مامان بابا کجایی پرستار با تعجب به پریسا نگاه کرد گفت تو ایرانی هستی دخترم پریسا که یک دفعه همه چیز یادش امد بود شروع کرد به گریه و پرستاره گفت ناراحت نباش درد را به من بگو من قول میدهم که اگه جونم را هم بدهم کمکت کنم . پریسا تمام ماجرا را برای پرستاره که نام اش ماریا بود تعریع کرد ماریا گفت ناراحت نباش من کاری میکنم هر چه زودتر برگردی ایران. پریسا بعد از چند روز از بیمارستان مرخصت  شد و همراه ماریا از بیمارستان خارج شدند در راه گفت عزیزم اون ماشین که با تو تصادف کرده بود ماشین پدرم بوده است و پدرم تمام هزینه بیمارستان و درمان تو را پرداخت است و خواسته تو را ببرم پیش اون .وقتی وارد منزل ماریا شدند پریسا متحیر شد چه خانه ای چه ثروتی در این هنگام ماریا گفت بیا اینجا عزیزم پاپا منتظر توست .پدر ماریا مردی میانسال بود پریسا رفت جلو و سلام کرد . پدر ماریا گفت دخترم من هم مثل خودت ایرانی هستم ولی سالهای خیلی زیادی است این جا زندگی میکنم خودت را ناراحت نکن من تمام ماجرا تو را میدونم اخه ماریا همه چیز را برایم تعریع کرده است ناراحت نباش من یک دوست در سفارت ایران دارم فردا با ایشان صحبت میکنم و از ایشان میخواهم شما را هر چه زودتر برگردند ایران. حال برو این حجاب را یک جا اویزان کن کمی هم ازاد باش پریسا گفت من ازادی اینجا را دیدم اگر مرا بکشید هم حجابم را زمین نمی گذارم و مرد میانسال شروع کرد به خنده گفت افرین دخترم ای کاش ماریا من مثل تو فکر میکرد.بعد ماریا گفت پاپا من می خواهم به همراه پریسا ببرم گردش حداقل اینکه تا اینجا که امد جاهای دیدنی اینجا را هم ببینه ولی ملریا گفت نه من نمی ایم اخه محمد و دوستانش دنبال من میگردن  ولی با اسرار زیائ ماریا دوتای با ماشین ماریا رفتن بیرون .شب خسته و کوفته هر دو به منزل ماریا برگشتند .پدر ماریا  روی به پریسا کرد گفت دخترم من با تو تصادف کردم پرونده در اداره پلیس است باید فردا با هم برویم انجا که پروند این تصادف را ببندیم و پریسا گفت احتیاجی به من ندارد فردا خودتان بروید و بگو ید که من رضایت دادم پدر ماریا گفت باشه دخترم پس بیا این برگه را امضا کن تا صبح ببینیم چه میشه. بعد شب بخیر گفتند و ماریا و پریسا رفتن خوابیدن هنوز خورشید طلوع نکرده بود که ماریا و پدرش با صدا زمزمه پریسا از خواب بیدار شدند انها دیدن که پریسا داشت نماز می خواند و با خدا راز نیاز میکرد.و سپس هر دو خود را بخواب زدن ماریا هر کاری کرد دیگر خوابش نبرد و ارام روی به پریسا کرد گفت نماز می خواندی پریسا گفت بلی از اینکه بیدارت کردم معذرت می خواهم ماریا گفت من قصه پریان و فرشته ها را زیاد شنیده بودم ولی وقتی تورا با ان حجاب در این وقت صبح بر روی جا نمازی دیدم انگار فرشته ای را دیده باشم خوش به حالت باز تا کمی درد دل کرد ند صبح شدپدر ماریا گفت بیا دخترم بریم پاسگاه  شما بمان توی ماشین اگر زیاد اصرار کردن و قبول نکردن شما ان وقت بیا و رضایت بده بعد هر سه نفر سوار ماشین شدند و راهی پاسگاه پلیس شدند. پدر ماریا از ماشین پیاده شد گفت اینجا باشید تا من بیایم . رفت بعد از مدتی سراسیمه برگشت بدون هیچ حرفی با سرعت راهی منزل خودشان شد در راه هر چی ماریا از پدرش پرسید چه شده فقط گفت هیچ . وقتی به منزل رسیدن به ماریا گفت پریسا دیکر حق ندارد از منزل خارج شود .ماریا گفت پاپا اخه چرا پدر ماریا گفت عکس پریسا انجا بود و اون متهم به دزدی و فرار کرد بود باید سریع بروم سفارت و گرنه کارش دیگر تمام است  رفت پریسا عجیب دلهره شدید داشت و ماریا هم او را دلدلاری میداد تا اینکه بابا ماریا برگشت کفت بلند شید برویم سفارت هر سه نفر راهی شدند . .وقت وارد سفارت شدند ماموران سفارت از پریسا بازجویی کردند و پریسا تمام اتفاقات را از اول بازگوی کرد مامور سفارت با مهربانی گفت دخترم کسی را که نمی شناسی اصلا نباید به او اعتماد داشت باشی برو خدا را شکر کن که با یکی از ماموران ما اشنا شد و به او  برخوردی و گرنه خدا میداند چه بلای سرت میامد. حال بیا این دو تا فرم را پر کن بعد از چند ساعت نشستن در سفارت یک دفعه دیدم محمد و دارا و دسته اش را دستبند بدست اورند  محمد اول خیلی التماس کرد که رضایت بدهم ولی من رضایت بده نبودم تا اینکه بعد از مدتی اعتراف کرد که از طریق زنی بنم زهره و درست کردن شناسنامه جعلی چندین دختر را از ایران به بهانی ازدواج فریب داده و به المان اورده .بعد از چند ساعت ماموران سفارت پریسا را به فرودگاه اوردند تا به کشور ایران برگردانند در فرودگاه پریسا از پدر ماریا به خاطر زحماتی که برای او کشیده بودند تشکر کرد و پریسا دستهایش را انداخت گردن ماریا و زد زیرگریه ماریا هم گریه کرد بعد گفت عزیزم همیشه مواظب خودت باش یک مشت خاک ایران می ارزد به تمام دنیا . پریسا بعد از خدا حافظی ارام ارام به طرف هواپیما که عازم ایران بود راه افتاد.نویسنده سید فخرالدین صدرالساداتی ۲۷/۱۱/۱۳۸۷  موفق باشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 23:4  توسط فخرالدین صدرالساداتی  | 

داستانی بنام حجاب نویسنده سید فخرالدین صدراساداتی.

زمستان در یکی از این شهرهای زیبا دختر بچه دیده بجهان

گشود و خانواده پدر و مادر از بدنیا امدن این کودک که اولین فرزند خانواده خانواده

بود خیلی خوشحال شدند و بعد از یکی دو روز نامی برای اون انتخاب کردند بنام

نرگس نرگس از همان کودکی با نگاه به مادرش کار او را تقلید می کرد از جمله

روی سر انداختن حجاب و ایستادن برای نماز . ارام ارام دیگر نرگس بزرگ شده بود و

خوب بد را به خوبی می فهمید تا اینکه راهی دبیرستان شد. نرگس حال دیگر خود خانمی تمام و کمال شده بود خود تصمیم می گرفت و تصمیم هایش را با پدر و مادر

خود در میان می گذاشت تا اینکه روزی در راه دبیرستان با پسر جوانی بنام احمد

اشنا شد و با هم قرار ازدواج گذاشتن نرگس خود را شیفته و عاشق احمد میدانست

هر چه را که احمد می گفت سریع قبول میکرد تا اینکه به اسرار نرگس احمد قرار شده تا دو روز دیگر بفرستد خواستگاری نرگس . نرگس تمام ماجرا عشق و عاشقی

خود را برای مادرش تعریف  کرد و در اخر گفت ببخشید مامان جون احمد و خانواده اش

فردا شب می اید منزل ما برای خواستگار دلم خیلی شور می زند.مادرش گفت ببین

عزیزم من تا تحقیق نکنم به انها هیچ جوابی نمی دهم . نرگس گفت مامان جون چرا اذیت میکنی من اخمد را خوب می شناسم دارای خانواده خوبی هستند و احتیاجی به هیچ نیست انها راضی و ما هم راضی کار دیگر تمومه. چرا الکی دنبال بهانه میگردی ولی مادرش .فقط حرف خودش را زد. فردا صبح زود مادر نرگس از منزل خارج شد و دنبال تحقیق احمد و خانواده اش رفت تا عصری خسته و کوفته به منزل برگشت. روی به نرگس کرد و گفت دخترم این خانواده بدرد تو نمی خورند من هر چه پرس و جو کردم مردم می گفتند اینان تازه به دوران رسیده هستند از این جور ادمها دور کنید ولی نرگس قبول نکرد تا اینکه در اخر گفت اگر نگذاری با احمد ازدواج کنم خودم را خواهم کشت مادرش به خاطر ه اینکه تا فرزندشان از دست نرود قبول کرد و بعد تمام ماجرا از اول تا اخر برای پدر نرگس تعریف کرد گفت نرگس جون دخترم عجله نکن پشیمان خواهید شد ولی نرگس قبول نکرد . از انطرف هم احمد به خانواده اش گفت بود اگر نرگس را برایش خواستگاری نکند خودش خواهد کشت. شب مهمان ها درب خانه نرگس را زدن و وارد شدن با کمی شیرینی و گل پدر داماد حرف را شروع کرد تا اینکه همگی راضی و حرفها تمام شد. و حاجی اقا امد همان شب احمد و نرگس را عقد کرد چند روز بعد عروسی کردند و رفتند خانه بخت.ولی بعد از چهار روز عروس یعنی نرگس برگشت خانه و گفت مامان من ببخشید من در این ۱۸ سال عمرم  همیشه نمازهایم را سر وقت خواندم و هیچ وقت بدون حجاب جای نرفتم الان چهار روز است که ازدواج کردم ولی احمد کا ملاعوض شده و تنها جمله احمد شده طلاق نمی دانم چکار کنم مادرش گفت صبر داشته باش عزیزم من با احمد و خانواده اش صحبت خواهم کرد ببینم مسئله چیست. فردا انروز مادر نرگس به منزل احمد رفت و تنها گفته انها طلاق بود  حتی والدین احمد هم راضی به طلاق بود و حرف اخرش این بود از اول این ازدواج اشتباه بوده است خانواده ما کجا خانواده شما کجا مادر نرگس گفت در این بین تکلیف دخترم چی می شود احمد گفت مهریه اش را تمام پرداخت میکنم هر چه مادر نرگس گریه و زاری کرد ولی حرف احمد یکی بود کادر نرگس گفت تعجب میکنم شما که می گفتی اگر نرگس با من عروسی نکند خودم را خواهم کشت ولی حال چی شده احمد دست مادر زنش را گرفت و به بیرون از منزل راهنمایی کرد بعد از چند روز در دادگاه احمد به قاضی  گفت اقای قاضی نرگس پاکترین زن روی زمین است ولی ما خانواده ثروت مندی هستیم و با خانواده متوسط انها جور نمی شویم و . قاضی پس از شنیدن حرفها انان حکم طلاق را صادر کرد. این داستان واقعی بود . نویسنده سید فخرالدین صدرالساداتی . پیرانشهر.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 21:42  توسط فخرالدین صدرالساداتی  | 

داستان بنام راز پنهان نو یسنده سید فخرالدین صدرالساداتی.....

                                          

                                           

یکی بود یکی نبود غیر از خدوند مهربان کسی نبود ..

در یکی از شهر این سر زمین خوب قشنگ خانواده بود که جمعا پنج نفر بودند اول پدر خانواده اسماعیل اقا مرد مهربان و دوست داشتنی بود و دوم کبری خانم خانم خونه و کدبانو این دو صاحب سه دخت بنامهای اکرم و اقدس و سارا بودند اکرم از دو خواهر دیگرش برزگتر و خوب بد تمام احوالت دور بر خوب می دانست و بر هر دو خواهر خود فخر می فروخت که من زیبا هستم  و از این جور حرفها ولی اسماعیل اقا و کبری خانم هر دو دختر های کوچکتر دوست داشتند اخه انها هر کاری را با اجازه پدر و مادرشان انجام میدادند و تمام اتفافات اطراف خود را با بزرکترها خانواده در میان می گذاشتن ولی اکرم اینطور نبود هر چه پدر و مادرش نصیحت اش می کردند بیشتر لج میکردو همیشه این شده بود ورد زبانش دیگر ان زمان رفت انون مال دویست سال قبل بود الان زمان زمان تیپ و مال کلاس اینجور چیزهاست و ما خودمان مختار زندگی خودمانیم من خوب میدونم چکار میکنم بابا مامان ترا به خدا بس اخرش از دست شما من خودم میکشم دوستانم ببینید با چه پوز و تیپ می اید خیابون شما مغزتان مال دو قرن پیشه هر چه دو خواهر کوچکتذ و پدر مادر می گفتند او بیشتر لج میکرد تا اینکه روز در یکی از سینما ها با پسر زیبا بنام فرهاد اشنا شدو روز بروز علاقش به فرهاد بیشتر وبیشتر میشد و فرهاد برای اینکه خوب مغر اون بزن هر روز با لباسی که از دوست تان و رفقا  قرض میگرفت پوز میدادو برای اکرم از عشق و اتش عشق که قلب او را سوزانده تعریف میکرد تا اینکه روزی اکرم به فرهاد گفت که باید بیا خوستگاری و کار تمام کنی فرهاد این امروز و فردا ماهی را همیطوری سپری میکرد روزی به اکرم گفت اینقدر پارک و سینما رفتیم دیگه خسته شدم بیا بریم خونه ما اکرم اول قبول نکرد ولی فرهاد باز یکی دوتا دروغ دیگر را تحویل اکرم داد و اورا راضی نمود فرهاد در راه به اکرم گفت که امروز کسی خونه مان نیست و همه رفتن زیارت تا فراد هم برنمی گردن نزدیکخونه که شدن فرهاد به اکرم گفت چند دقیقه صبر داشته باش تا دوتا ساندویچ و نوشابه بگیرم تا حداقل گرسنه نمایم اکرم همانجا ایستاد و فرهاد خیلی زود برگشت همراه با دوتا نوشابه و ساندویچ ارام ارام راه افتاده اند یکی دوتا کوچه را پشت سر گذاشتن فرهاد جلو درب بزرگ ایستاد و کلید را از جیب اش در اورد و درب خانه را باز کرد خانه نگو قصر بگو ودوتا وارد هال واتاق شدند اکرم بهت زده شده بود که ایا این خواب است یا بیداری روی به فرهاد کرد گفت خونه خودتونه فرهاد با زرنگی جواب داد خونه ماست یعنی من تو انگار دنیا را داده باشند به اکرم ناخود اگاه ارام ارام لباسهایش را در اورد و شروع کرد به رقص و پایکوبی تا کاملا خسته شده و رفته روی تخت درازکشید فرهادکه منتظر این لحظ بود ارام ارام به او نزدیک شدوخود را روی اکرم که دیگر چیزی تنش نبود انداخته ضبط ارام ارام اهنگ ملایم را می نواخت بعد از مدتی اکرم که به خود امددید اه خدا من کار که نباید بشود شده بود خیلی نارحت شد و شروع کرد به گریه فرهاد خیلی اکرم را دلدار داد ولی اکرم سر در گم شده بود تمام حرفها پدرو مادر و خواهر در ان لحظ به یادش امد ولی دیگر هیچ راه برگشت نبود در اخر فرهاد او را با یک جمله فریب داد و ان این بود چیزی نشد مگر قرار نیست ما با هم ازدواج کنیم پس چرا ناراحتی حال باید صد در صد مطمئن باشی که مال منی با این حرف اکرم ارام شده و فرهاد او را راهی منزل خودشان کرد دیگر از شور و شوق جوانی داد بیداد اکرم خبر نبودپدر و مار و خواهران اکرم از کارها او و اینکه یک دفعه صد در صد عوض شدن اکرم در تعجب بودنروزها گذشت امان از فرهاد خبری نشد که نشد اکرم تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه و برای همین منظور چادر برداشت همه زدن زیر خنده مادر گفت از کی تا حالا اکرم خانوم چادری شدن و خواهران هر یکی چیزی گفتندولی اکرم توجه نکرد از منزل بیرون رفت در راه هی خدا خدا میکرد که هر چه زودتر فرهاد پیدا کنه و بگه دلش چقدر برای او تنگ شده و قرار خواستگاری را هر چه زودتر بگذارند هر چه اثر از فرهاد پیدا نکردوارام ارام بطرف خونه شون راه افتاد در راه هزاران جور فکر میکرد اینکه تا برس خونه فرهاد رفته خوستگاری و این مسئله به خوش تمام میشود و او به تمام ارزوهای خود می رسد در همین فکرها بود مه بدر خونه رسد و وارد حیاط شد از دور کفشها را نگاه کرد نه مهمون نداشتن ارام ارام با دل شکسته وارد خانه شده سلام کرد رفت گوشه نشست مادرش و دو تا خواهرش هر چه گفتتند چه شد مشکل چه به ما بگو فقط در جواب گفت سرم درد میکند حوصله ندارم رفت به اتاق خودش شروع کرد گریه با صدا هق هق گریه اش خواهرش وارد اتاق اوشدن هر چی سعی کرد بفهمند چه شده اکرم چیزی نداشت که بگه فقط میگفت بخدا چیزی نیست سرم درد میکنه و مادر اکرم اومد گفت پاشو ببرمت دکتر هر چه اسرا کرد فایده نداشت شب که همه خوابیدن اکرم تصمیم گرفت برود درب منزل فرهاد ببینه چه مشکل برای فرهاد پیش اومد با همین فکر و خیال خوابش بردفردا ان روز اکرم زود صبحونه اش را خورد خدا حافظی کرد رفت منزل فرهادقلب اش اینقدر تند تند می زد انگار می خواهد از سینه اش بزن بیرون رفت جلو درب زنگ درب را فشار داد پس از چند لحظ مرد میانسالی در را باز کرد گفت بفر با کی کار دارید اکرم با خجالت و شرمندگی گفت ببخشید با اقا فرهاد کار داشتم مرد گفت دخترم با فرهاد چکار داری اکرم گفت ببخشید کارم خصوصی است باید با خودشان صحبت کنم مرد گفت راستش فرهاد دیگه اینجا نیست بیرونش کردم اخه اون مستخدم من بود یکی دو روز من با خانوده ام رفته بودم زیارت همسایه ها می گفت با یک دختر غریبه نامحرم اورد منزل من حرف مردم من هم به خاطر ابرویم اون بیرون کردم هنوز حرفها مرد تمام نشد بود که اکرم با شیندن ان بیهوش شد مرد گفت چی شده دخترم اب بیارین همسر مرد اومد اکرم بردن درون خونه تا کم کم حالش خوب شد بعد از چند دقیقه اکرم زد زیر گریه زن صاحب خونه خودش به اکرم نزدیک کرد و شوهرش را بیرون فرستاد تا از سرگذشت اکرم اگاه بشه و اکرم انچه که اتفاق افتاده بود را برای او تعریف کرد زنه صاحب خونه قول داد هر طوری که شده ادرس فرهاد را پیدا کنه و بده به اکرم اکرم که کم کم ارام شده بود خدا حافظی کردرفت زنه صاحب خونه تا دم در اکرم همراهی کرد روزها و ماه از این ماجرا گذشت تا اینکه روز زنه صاحب کار فرهاد به اکرم خبر داد که بیا ادرس فرهاد را برایت پیدا کردم اکرم با عجله راهی منزل زنه شده وقتی به درب منزل رسید تمام صحنه جلو چشماش به نمایش در امد اکرم هر طوری بود خود را کنترل کرد زنگ درب را به صدا در اورد زنه صاحب خامد در را باز کرد گفت بیا تو ادرسش را برایت پیدا کردم اگر دیدیش دیگه ولش نکن اکرم با عجله ادرس را گفت تشکر کرد رفت پس از چند خیابان و کوچه بالاخره ادرس فرهاد پیدا کرده اون پایین شهر زندگی میکرد وقت به درب مورد نظر رسید زنگ درب را زده چند دقیقه طول کشید تا پیرزنی امد گفت کی اکرم ارام گفت منم مادرجان بی زحمت درو باز کنیدپیر زن در را باز کردگفت بفرما دخترم با کی کار داشتی اکرم گفت ببخشید با اقا فرهاد کار داشتم پیرزن با شنیدن اسم فرهاد اشک از چشماش سرازیز شدو گفت بیا تو دخترم با فرهاد چکار داری اکرم گفت شما نسبتی با اقا فرهاد دارید پیرزن گفت بله اون پسر کوچکم بود چکارش داری اکرم گفت با خودش کار دارم پیرزنه گفت دخترم اگه ازیت چیزی دزده یا قاپیده اون ببخش اکرم گفت نه نه اینطورها نیست در باره او فکر بد نکنیدفقط بگو کجاست کار واجبی با او دارم پیر زن با ارام گفت اون دیگه اینجا نیست و بعد شروع به تعریف کرد و گفت چون از کودکی سرپرستی نداشت و دوستان ناباب زیادی داشت او را وادار به دزدی میکند تا اینکه دو هفته پیش کیف یک خانم با موتور قاپیده بود باموتور عین فرار تصادف کرده عمرش داد به شما انگار دنیا یکبار خراب شده بود و افتاده و روی اکرم حدود یک ساعت بیهوش شد وقتی به هوش اومد دو باره بیهوش شد وقت به هوش اومد تمام ماجرا رابرای پیر زنه تعریف کرد پیرزن خیلی ناراحت شدنمی دانست چکار کند خورشید داشت ارام ارام غروب میکردو اکرم با قلب شکسته و با ابرو رفته ارام ارم راهی منزل شددیگر از ان اکرم شلوغ شاد خبر نبود هر چه در خانه اسرار میکردن چیزی نمی گفت تا اینکه برای خواهرش خواستگار اومد انها عروسی کرده اند و به خانه بخت رفتن اکرم ماند بود با یک دنیا غم هر چه مادر و پدرش میگفتند دختر ازدواج کن فقط میگفت نه تا اینکه یک شب اینقدر مریض شد و از شدت درد از هوش رفت پدر و مادر پیرش او را به بیمارستان رساندن پس از معاینه ات زیاد دکتر گفت همراه هان مریض پدر و مائر اکرم سراسیمه به طرف دکتر دودیدن دکتر گفت ناراحت نباشید چیز نیست انشا الله تا مدت دیگه شماها پدر بزرگ و مادر بزرگ خواهد شد ناراحت اش از بابت اینکه بچه اولش پدر و مادر اکرم مات مانده بودند تا اینکه مادر اکرم گفت اقای دکتر اشتباهی شدم دخترم هنوز ازدواج نکرده دکتر با خنده گفت شوخی بی موردی بود اکرم که تازه بیهوش امد بود همه چیز را شنید و برای همین خاطر خودش از پنجره اتاق بیمارستان به بیرون کرد .. نویسنده سیدفخرالدین صدرالساداتی ۲۵/۱۱/۱۳۸۷ موفق باشید....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 23:6  توسط فخرالدین صدرالساداتی  | 

شجره نامه شیخ بابا سعید

ارشد اولاد پیر اسماعیلم...............در حقیفت من به فیضش مایلم

جد من سید محمدقطب دان............نسل شه باباسعیدغوث زمان

بود او اولادان سید  حسن .............قطب ارشاد  فرید  ممتحن

سیداحمدزوپدر باشدیقین.............بود سلطان طریق سالکین

سیدالسادات هم سیدحسن..........والدش بابا رسول قطب زمان

نجل عبدالسیدی باشدیقین...........زوپدرعبدرسول مولای دین

بودهم سیدقلندر زوپدر..................در بحورمعرفت همچون گهر

نسل سیدسیدی باشدهمو............سید عیسی بود هم بابای او

نو نهالی کز گلستان حسین..........نسل پاک غازی بدر و حنین

ز انکه سلطان جهان شه بایزید........هم پدر باشد بر ایشان ای رشید

نجل پاک پیردین سیدکریم...............بحر توحید خداوند رحیم

والد او سید عیسای رئیس............برسریر تخت ارشادی جلیس

جای او برزنجه باشدای فتی...............غوث عالم قطب دین مصطفی

ارشد اولاد شه بابا علی است............بلده همدان جای ان ولی است

سیدالسادات و سلطان طریق.............فیض اوبرجمله اولادش رفیق

نسل سیدیوسف و منصوردین.............بود مطلوب  قلوب عارفین

والدش قطب زمان عبدالعزیز..............سایه اش حصن وحصین در رستخیز

سید عبدالله دان بابا او ....................سید اسماعیل شد اقای او

موسی کاظم بر اوباشد پدر..............خانه دین است و بر ایمان و دین

نسل پاک جعفر صادق یقین ..............رهبرو هم هادی ایمان و دین

والدش سیدمحمد باقر است..............در صراط مستقیم او رهبر است

سیدالسادات هم زین العباد...............نور او با نور حق شد اتحاد

نسل پاک ان شهید کربلا...................ان حسین ابن علی شاه علا

والده اش فاطمه بنت رسول...............رخ جو شمش و ذات پاکش هم بتول

بر همه بادا صلوه و صد سلام..............سلسله اجداد ما این است تمام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:48  توسط فخرالدین صدرالساداتی  |