دوٍ
داستان واقعی.. بنام گریه هایم فقط به خاطر توست.
در شهرستان کوچک پسر بچه ای از خانواده خوب و مومن بدنیا امد و روزهای بد زندگانی
پسر بچه که نامش را علی گذاشتن شروع شد بدون هیچ دلیلی از پدر کتک میخورد و شب و
روز از ترس کتکهای پدرش نمی دانست چکار کند او فقط با علی اینطور رفتار نمیکرد بلکه
با مادر علی همه این رفتار میکرد یعنی بد بینی بی نهایت نسبت به خانوده خود داشت جالب
اینجا بود که ایشان در میان مردم شهر زبان زد خاص عام بودند و تا اتفاقی می افتاد تا پای
ایشان انجا می رسد همه چیز دیگر تمام می شد تا اینکه علی هفت ساله شد و راهی مدرسه
شد علی از اول علاقه ای به درس و مدرس نداشت علی وقتی درس و مدرسش تمام می شد
بایستی در خیابان ها روزنامه می فرخت اخر پدر علی هم کتاب فروشی داشت و هم
خبرنگار روزنامه بود علی تا بزرکتر می شد روز بروز زندگی بر او سخت تر می شد
تا اینکه علی به کلاس پنجم ابتدایی رسد و در ایران انقلاب شد و علی همراه دوستان خود به
راهپیمایی ها می رفت و بعد از مدتی همه جا ارام شد و علی دیگر به مدرسه نمی رفت تا
اینکه یک روز پدر علی به همراه یکی از عموزاده های خود رفت دیگر نیامد مدت دو سال
گذشت علی از طریق فروش کتاب های که در کتابخانه بود توانست هفت نفر خانواده خود را
بخوبی اداره کند تا اینکه یک روز فرد بنام سید قادر امد گفت پدرتان از زندان صدام ازاد
شد و امد علی و خانواده از خوشحالی در پوست خود نمی کنجیدن تا اینکه به یکی از
روستاهای اطراف شهر بنام روستای قلات موت اوی رفت و پدرشان را دیدن همگی
خوشحال بودند ولی این خوشحالی زیاد دوام نداشت باز اذیت و ازارها پدر علی شروع شد
همه بچه ها را بدون دلیل زیر کتک می گرفت تا اینکه علی ارام ارام بزرگ شد و به خدمت
مقدس سرباز رفت وقتی که خدمت سربازی خود را تمام کرد با دوستان زیادی اشنا شده
بود و این دوستان چیزی نبودن که علی می خواست بعضی سیگار میکشیدن و بعضی
به مانند لات ها رفتار میکردند علی روز به روز از دوستان خود فاصله گرفت تا اینکه
در یک روز سرد زمستان با زنی که قبل از او دو تا شوهر کرده بود و یک بچه هم
داشت اشنا شد بعد از مدتی تصمیم به ازدواج با این زن گرفت هر طور بود با زور و
خواهش پدرش را راضی کرد که برود و این خانم را برای وی خواستگاری کند بعد
از مدتی با زهرا عروسی کرد و دارای یک دختر شد و برای کار مدت به شهری دیگری
رفت ولی چون جای را نداشت برگشت و در شهر خودش مشغول کار شد تا اینکه بچه
دوم و سوم چهارم بدنیا امد ناگهان علی دچار بیماری شد که همه دکترها شهرها اطراف
گفتند که علی بعد از چند روزی دیگر خواهد مرد اطراف علی اینقدر شلوغ شده بود
که نگو بالاخره ماه ها گذشت و علی فقط به خاطر بیماری زمین گیر شده بود سه سال
دیگر گذشت و در این میان بچه پنجم هم که پسر بچه ای زیبایی بود بدنیا امد علی دیگر
قدرت خریدن نان خالی را برای زن و بچه هایش نداشت تا اینکه خانم علی گفت من می روم
و کار میکنم و در مدرسه به عنوان نظافتچی مشغول کار شد و مدت یک سال دیگر از
بیمار علی گذشت تا اینکه علی روز به روز بهتر و بهتر شد و قادر بود سر پا بایستد
و خود مشغول کار باشد و تنها چیزی که علی را ازار میدهد این است که علی مدت
پنج سال است اب نخورده است به جای اب چای می خورد و زندگانی علی روز بروز
بهتر و بهتر شد تا جائیکه توانست ماشین را برای خود و یک خانه مسکونی را نیز بخرد
دوستان دوران جوانی به عقیده علی فقط ادم را به تباهی میکشد جوان اگر بخواهد سالم و
همیشه شداب بماند باید با خانواده خود یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر خود دوستی
کند تا همیشه موفق باشد خانواده هیچ وقت بدی فرزند خود را نمی خواهد موفق و سربلند
باشید....سید فخرالدین ص ....پیرانشهر.....27/6/1388
