عشق شادی یا گریه . سید فخرالدین صدرالساداتی پیرانشهر

جوانی بود با هزاران امید و ارزو انگار دنیا را برای شادیهای من ساخته باشند با

دوستانم تا پاسی از شب در بیرون از منزل بسر می بردیم و دیر وقت خسته کوفته

به منزل برمیگشتیم تا تا لنگ ظهر در رختخواب بودم تا این در یکی از روزهای که تازه

خدمت سربازیم تمات شده بود و در خانه خودمان بودم یک زن جوان و شکست خورده ای در زندگی وارد منزل ما شد من باره اول بود که ایشان را میدیدم ولی او قبلا زیاد به منزل ما رفت امد میکرد زن که نامش زهرا بود به خواهرم که کوچکتر از من بود گفت بود ایا میشود روز من از دست این مرد خلاص شود و عروس خانه شما شوم خواهرم در جلو و همه چیز را بمن گفت با این حال نگاه به زهرا انداختم زهرا بدون مقدمه گفت من در جنگ پدرو خانواده ام را از دست داده ام ناچار برای اینکه سر پناهی داشت باشم برادرم مر به عقد مردی در اورداست که سن او نزدیک به ۵۰الی۶۰سال است ترا بخدا بگو من چکار کنم کمی او را دلداری دادم ولی او از همسر اولش یک بچه هم داشت که حدودا۲ساله بود داستان عشق ما از انجا شروع شد ولی عشق پاک و اسمانی قرار بود اگر همسرش او را طلاق داد من او را بگیرم و با او ازدواج کنم زندگی ما ان زمان متوسط بود رابطه ما روز به روز گرمتر می شد تا جایکه روزی شوهرش که مرد خوبی هم بود ولی پیر و بی اختیار بود از من سوال کرد که ایا زهرا را دوست داری گفتم من نه ما همدیگر را اصلا نمی شناسیم تا اینکه زهرا را در خیابان دیدم برایم یک بسته سیگار وینستون و لباس خرید بود و یک نامه هم به من داد خنده گفت این نامه را برایت نوشتم یک جای خلوت ان را بخوان هر چی تو دلم بوده برایت نوشتم با خوشحالی رفتم و نامه را خواندم دیدم از اول نامه حرف زشت رکیک و بد بی راه نوشته شده بود اخر خودش سواد نداشته و زن کاملا حجابی بود بدون حجاب داخل حیاط منزل خودشان هم نمی شد .عصر در حالیکه خیلی ناراحت بودم به یکی از دوستانم برخوردم که نصفه بیشتر عمر را با گذارندمبا اصرار مرا بخانه خودشان برد هر چه اصرار کرد که بفهمد چرا ناراحت هستم چیزی نگفتم و خانواده او را مثل خانواده خودم حساب میکردم یعنی برادر او برادر و خواهر او خواهر من بود خواهر دوستم بدون اینکه چیزی بمن بگوید نامه ای را به برادرم داده بود برادرم بدون اینکه حرفی بزند نامه را به پدرم داده بود .فردا انروز پدرم با مادرم بدون اینکه چیزی بمن بگویند از منزل خارج شدند و رفت بعد از یک ساعت پدرم برگشت گفت خواهر بهترین دوست را خواستگاری کردم برای تو ولی دوست مخالفت کرد اول فکر کردم شوخی میکند تا اینکه مادرم تمام ماجرا را تعریف کرد از شدت ناراحتی اینکه پدرم اینکار نادرست را کرده نمی دانستم چکار کنم بی اختیار شروع کردم به گریه .تا مدت ۳ ماه روم نشد از منزل خارج شوم احساس میکردم تمام مردم شهر دارند به من می خندن شبها در اتاقم تنهایی تا صبح گریه میکردم هر چی پدرم یا مادرم مرا دلداری میدادند من کارم فقط شده بود گریه اخر من او را به چشم یک خواهر نگاه کردم پدرم عاقبت گفت شما دو تا با هم دیگر خیلی دوست بودی من هم گفتم فامیل بشید بهتر من از کجا می دونستم تو به چشم یک خواهر به او نگاه می کنی  دیگر به هیچ جور رویم نمی شد که داخل شهر یا تنهایی جایی بروم مدتها از این ماجرا گذاشت من رفیقی که بیشتر از جانم دوستش داشتم و از کودکی با هم بودم در یک ان از دست داده بودم و از همه دنیا دستم را شسته بوده تنها ارزو من مرگ زود رس بود تا اینکه به در شهرمان به اسرار زیاد مردم و دوستانم شروع کردم به مربی گری فوتبال و تیم را طی چند روز از جوانان عاشق فوتبال درست کردم و زیر نظر یکی از ارگان های نظامی به نام تیم اصحاب انقلاب در ان زمان شهر ما تیم های خیلی قوی داشت از جمله هلال و تیم بنیاد شهید و نفت کارگر و چندین تیم دیگر من با تلاش بسیاری تیم را جمع کردم و بعد از مدتها تمرین و چندین بار مراجعه به تربیت بدنی اخرش پس از کلی نامه نگاری راضی شدند هفته ای یک جلسه تمرین را در استادیوم شهر را داشته باشیم بعد از دو ماه تمرین لیگ قهرمانی شهر شروع شد و چون تیم ما را نمی شناختن ما را خیلی دسته کم گرفته بودند و پس از پایان بازی ها تیم ما مقام سوم شهر را بدست اورد و جام اخلاق را نیز بردیم و در جام حذفی نیز مقام دوم را بدست اوردیم.رابط با زهرا به خاطر نامه ای که داده بود به من سرد شده بود تا اینکه در یکی از خیابان شهرمان ایشان را دیدم و همه چیزی را در نامه نوشته شده بود برابش گفتم و زهرا با عجله به طرف منزلشان رفت گفت فردا همین جا و رفت فردا زهرا گفت من با ان کسی که این نامه را نوشته بود دعوا کردم این خودش میخواست از من دور شویی به خاطر ...پس از مدتی زهرا از همسر دومش هم جدا شد و چند ما بعد من با زهرا ازدواج کردم و بعد از ۱۴ سال به علت بیماری نامعلومی یک دفعه زمین گیر شدم و من و زهرا دارای ۵ بچه کوچک بودم . و در مدت مزیضم هر چی داشتم فروختم ولی من روز به روز بدتر شدم تا اینکه دکترها به من گفتند بعد از یک هفته ای دیگر خواهی مرد تمام دوستان و اشنایان در یان هفته بالا سرم بودند و گریه زاری میکردند تا اینکه زهرا گفت ناراحتی نباشید سید خوب میشود مدتها از وقت که دکتر گفته بود گذشت دیگر حتی قادر به خریدن نان خالی برای خود و بچه ها نبودیم تا اینکه زهرا از منزل خارج شد و بعد از مدتی برگشت گفت من در مدرسه معلولان کار پیدا کردم از فردا می روم انجا هر چه اسرار کردم قبول نکرد . وضعیت من روز بروز بدتر و بدتر می شد تا اینکه دیدم دکتر چاره ساز من نیست رفتم زیارت چندین اماکن مقدس روز بروز بهتر شدم  و میتوانستم بلند شوم به در خانه چند قدمی راه بروم در این مدت زهرا به هر دری زده تا بچه ها از گرسنگی نمیرند تا اینکه روزی به نزد یکی از مسئولین شهر رفته و تمام ماجرا بیماری مرا برایش گفته بود و ان مسئول قول داده بود بیاید و مرا از نزدیک ببیند و تا اینکه یک روز با چندین مسئول دیگر از ادارات شهر بودند امدند و حال روز مرا دیدند  و رفتند یکی از مسئولین بعد تنها برگشت گفت هر کاری داشتی یا چیزی خواستی با من تماس بگیردو او برایم از پدر بهتر بود تا اینکه ایشان همه تصادف کردند و فوت نمودند من ماندم و غم تا اینکه زهرا به ناچاری می رفت کارگری  و من روز به روز بهتر شدم و قول دادم تلافی تمام کاری را که برایم انجام داده را بکنم تا اینکه خوب شدم و بعد از مدتی ماشین خریدیم و ارام ارام خانه و بعد کل وسایل که داشتم فروخته بودیم ولی از اشنایان تنها پسر عمو به فکر من و بچه هایم بود  به خاطر همین مسئله است با تمام وجودم همیشه دوستش دارم و خواهم داشت  و الان هم با همان ۵ بچه در وضعیت خیلی خوبی هستیم و زندگی بسیار ارام و راضیت بخش را با زهرا داریم و هر دو نفر مان دیگر ارام ارام رو به سوی پیری می رویم .... پایان داستان واقعی

داستان کاش منهم حجابی داشتم.نویسنده سیدفخرالدین صدرالساداتی پیرانشهر

یکی بود یکی نبود غیر از خداوند برزگ کسی نبود. در یکی از روستاهای این سر زمین پهناور خانواده کوچکی زندگی میکردن که عبارت بودند از مریم خانم و پسر ۷ ساله اش مهدی و دخترش شفیقه این خانواده که جز کشاوزری کاری دیگری نداشتند و تنها نان اور خانواده هم مریم خانم بود روزها در مزرعه کوچکی که داشتند مشغول کشت و برداشت و یا به جنگلی  که نزدیک روستاشان بود می زفت و هیزم می اورد و می فرختو با در امد اندکی که داشتند امرار معاش میکردن تا اینکه یک روز مریم خانم به جنگل رفت که هیزم بیاره و دیگر برنگشت و تمام مسئولیت خانواده و زندگی و سرپرستی شفیقه ۵ ساله به عهده مهدی بود مهدی که بچه ای خیلی زرنگ بود به همراه اهلی روستا چند روزی را دنبال مادرش در جنگل گشت و بی نتیجه بود انگار شده قطره اب به زمین فرو رفته.شفیقه که خیلی برای مادرش بی تابی میکرد .مهدی گفت ببین خواهر جان اگر قول بدهی گریه نکنی و در کارها کمکم کنی من هم یک حجاب بی نهایت زیبا برای خواهم خرید شفیقه با گریه گفت داداش تو که پول نداری مهدی گفت ببین شفقیه جان هیچ کسی وقت به دنیا می اید با خود پول مالی نمی اورد بلکه با کار و کوشش ان را به دست خواهد اورد نترس من به تو قول دادم حال بگیر بخواب. فردا صبح که بیدار شد ارام شفیقه را نیز بیدار کرد و گفت بیا خواهر برویم سر مزرعه بعد دو تایی رفتند.سر مزرعه که رسیدن مهدی گفت ببین این زمین ما با ید اول شخم بزنیم بعد بکاریم و که گندم شد برداشت میکنیم شفیقه با نا امید گفت داداش ما با چه چیزی این هم زمین را شخم بزنیم در این هنگام چند نفر از اهلی روستا که صدا بچه ها را شنیده بودنده نزد انان امدن و گفتند ناراحت نباشید ما زمین را برایتان شخم خواهیم زد شما بروید کمی هیزم جمع کنید تا یک چای درست کنیم و با هم بخوریم و خستگی را بدر کنیم . شفیقه و مهدی با خوشحالی رفتند طرف جنگل و با ترس و دلهره مقداری هیزم جمع کردند و اوردن تا بچه ها امد اهلی روستا با چهار دستگاه تراکتور زمین کوچک انان را شخم زده بودند و بزر گندم را پاشیده بودند بچه ها وقت این کار اهلی را دیدن بی نهایت خوشحال شدند. شب ارام ارام فرا می رسید شفیقه در راه منزل گفت داداشی یادت نرود قول دادی امسال برایم یکحجاب قنشگ مثل حجاب زهرا خانم برایم بخری مهدی گفت یادم قول دادم .شب اندکی نان خشک خالی که داشتن خوردن  و روز بعد دوتای با هم رفتن جنگل و هیزم اوردن برای فروختن و مردم هم سفارش هیزمهای خود را به این دو تا بچه میدادند اخه میدونست که مهدی هیچ چیزی را قبول نمی کند مگر اینکه مال دست رنج خودشان باشد روز به روز وضیعت زندگی شفیقه و مهدی بهتر و بهتر شد تا اینکه مهدی گفت خواهر جان شما خانه باش من میروم روستای بالای کمی وسایل بخرم و بیارم شفیقه گفت داداشی حجاب من یادت نرود.مهدی راه افتاده و شفیقه که از تنها خیلی می ترسید کمی به خود دلداری داد بعد گفت بهتر تا داداشم برمی گردد من هم خانه را تمیز کنم.عصر مهدی با کوله باری از وسایل وارد خانه شد شفیقه از خوشحالی خودش انداخت در بغل مهدی مهدی گفت خواهر جان بیای این وسایل ها را جدا کنیم  شفیقه گفت اول چای که برایت دزست کردم نوش جان کن بعد و قوری  را اورد شروع کردن به چایی خوردن . مهدی گفت بیا خواهر این کمی قند و چای و روغن و وسایل دیگر خانه را جای خوبی بگذار بعد گفت خواهر جان بیا این هم حجاب قشنگ بهترین خواهر دنیا انگار که دنیا را به شفیقه داده باشند از دیدن حجابش اینقدر خوشحال شد  بعد گفت بیا برایت لباس و جوارب هم خریدم شفیقه از شادی خودش را انداخت در اغوش مهدی بعد هر دو شروع کردن به گریه بعد از مدتی مهدی گفت مگر قول ندادی گریه نکنی شفیقه گفت خودت هم که داشتی گریه میکردی مهدی  زد زیر خنده و گفت راست میکی ها بعد شام خوردن و خوابیدن که صبح زود بیدار شوند و بروند سر مزرعه اخه موقع برداشت محصول بود مهدی تا صبح خوابش نبرد که فردا خدایا چکار کند و این هم را کندم را تنهایی چطور دور کند در این فکر بود که خوابش برد. صبح که سر مزرعه رسیدن دیدن تمام گندم ها انان دور شده و فقط بایست ببرد اسیاب تا ارد برای زمستان تهیه کند.وقتی اردها را از اسیاب اورد مقداری را برای اذوقه زمستان ذخیره کرد و مقداری را نیز فروخت با پول ان چند گاو و گوسفد خرد تا در زمستان بی شیر و ماست نباشند و روزها  همینطوری سپری می شد شفیقه و مهدی روز به روز بزرگتر می شدند.و گاوها و گوسفندان انان اینقدر زیاد شده بود که حد و حساب نداشت به عبارت دیگر مهدی و شفیقه که به سن بلوغ و تکلیف رسیده بودند در میان اهالی روستا زبان زد عام خاص شده بودند که شفیقه سرش برود نمازش نمی رود و تا حال هیچ کسی شفیقه را بدون حجاب حتی در حیاط و منزل خودشان ندید و مهدی هم به خاطر اینکه کودک بیش نبود بدون کمک مردم توانسته بود خواهر ش را به این خوبی تربیت کند و خود نیز سر باری کسی نباشد بیشتر اهالی ده راضی بودند که کاش پسری مثل مهدی و یا دختر چون شفیقه داشتن تا اینکه روزی شفیقه گفت داداش جان ببخشید یک چیزی را بگم ناراحت نمی شوی مهدی گفت خواهر جان من که از دست تو ناراحت شدم که این دومیش باشد شفیقه گفت ببینم داداش جان تو دیگر مردی شدی کار امد و دنیا دیده بایستی هر چه زودتر ازدواج کنی مهدی خندید گفت ببینم  این حرفها را کی یادت داده هان خواهرجان و بعد شروع کردن به شوخی. تا اینکه یک روز شفیقه در حال نماز بود که چند نفر از اهالی روستا وارد منزل انان شدند مهدی با انها خوش وبش گرمی کرد شفیقه هم نمازش تمام شد با ان حجاب زیبایش به انها خوش امد گوی گرمی گفت. پس از مدتی یکی از ریش سفیدان روستا گفت ببین پسرم در دین مقدس اسلام گفتندند که ازدواج سنت است و ما برای خواستگاری شفیقه برای پسر اسماعیل اقا امدیم مهدی کمی مکث کرد بعد گفت اجازه بدهید نظر خواهرم را بپرسم چشم جواب من جواب خواهرم است اگر ایشان راضی باشند من حرفی ندارم  و مهمان ها رفتند مهدی خیلی با خواهرش صحبت کرد که پسر اسماعیل اقا پسر خوبی ما در یک روستا بزرگ شدیم و اخلاق و رفتار خوبی که دارد و اون به خاطر این حجاب زیباست که عاشقت شده من این مدتهاست که میدونم شفیقه گفت نه تا شما ازدواج نکنی من محال راضی بشم .بعد از کلی گفتگو بالاخره شفیقه به حرف برادرش راضی به این ازدواج شد.تا اینکه روز مقرر فرارسید و شفیقه عروسی کرد و به خانه بخت رفت . حال دیگر مهدی ماند بود کوله بار مشکلات زندگی تا اینکه با پا در میانی ریش سفیدان روستا رفتن خانه محمود اقا و دختر او را برای مهدی خوستگاری کردند.روز عروسی شفیقه همراه همسرش امدند و تمام کار و بار عروسی را به عهده گرفتند پس از پایان عروسی شفیقه ارام رفت گوشه از اتاق و از داخل کمد حجاب اش را که در کوچکی مهدی برایش خرید بود در اورد گفت داداشی ترا بخدا اگر روزی از این دنیا رفتم این حجاب را با من بخاک بسپار اخه این تنها ارزو من در این دنیا بود است و من تمام این دارایی و زندگی و خوشبختی را از این حجاب میدانم . نویسند سید فخرالدین صدرالساداتی پیرانشهر

حجاب خوب است یا بد. سیدفخرالدین صدراساداتی. پیرانشهر.

  ای زن از فاطمه به تو اینگونه خطاب است....

                                  ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.......   

 ۱-با سلام ایا حجاب خوب است یا بد چندی سئوال از حقیر و جواب از شما ها سرورانی گرامی. ۱- در خوب بودند و استفاده از حجاب ترددی به دل راه ندهید.

سرورانی گرامی. ایا حجاب خیلی بد است از پوشیدن ان امتناع می ورزید.۲ پوشیدن حجاب به زنان شخصیتی دیگری میدهد.

۲-چرا مادران و مادر بزرگ های ما از حجاب استفاده می نمایند.پس  زنان و دختران ما هم از حجاب استفاده خواهند کرد.

۳-ایا زن یا دختران بدو حجاب زیبا تر هستند.خیر.

۴-  ایا ما با بی حجابی باعث چشم چرانی و متلک گفت دیگران نمی باشیم .چرا صد در صد.

 ۵- منظور حجاب حجابی بن لادنی نیست بلکه پوشش اسلامی است نظر شما

چیست.روی سر انداختن چادر که هیچ وزنی ندارد.

 ۶- ایا به نظر شما بی حجابی باعث قدر و احترام ما در بین دیگران خواهد شد.خیر

۷- ایا با داشتن حجاب و یا با پوشش حجاب ما نمی توانیم ازدواج کنیم.چرا ازدواج صد درصد موفق تر خواهیم داشت.

۸- و خیلی سئوال های دیگر این سئوال ها با زبان خیلی ساده نوشته شده است  امیدوارم نظرات خودتان را درست کامل در همین سئوال جواب درج فرمایید متشکرم سید فخرالدین صدرالساداتی.پ

حجاب.نویسنده سیدفخرالدین صدرالساداتی پیرانشهر.

با سلام چندین مطلب در مورد حجاب به زبان ساده.

حجاب یعنی زیبایی یعنی روپوشی اسلامی وووو

حجاب عبارت است از روپوش بلند که تمام اندام زن را از دیده مردان نا محرم می پوشاند و جلو چشم چرانی انان را میگیرد و در وقت زمستان سرد خود محافظ برای سرما و در وقت تابستان خود محافظی خوبی است زیرا نمیگذارد سرما و گرما انانی که حجاب دارند اذیت شوند حجاب شخصیتی خاصی به  زنان میدهد و حجاب خود نشانی قدیم ما مسلمانان است نه اینکه کسی که حجاب ندارد خدای نکرده مسلمان نیست نه منظور این است از زمان های قدیم در دین مقدس اسلام حجاب رعایت شده است نه حجابی که بن لادن میگوید این حجاب با حجابی بن لادنی فرق دارد این حجاب از زمانهای قدیم هم در خانواده بوده است اگر ما به مادر و مادرابزرگ ها خودمان نگاه کنم این را خود به خود ثابت کردم بر خودمان ما نباید به گفته ای بزرگتر که می گوید حجاب را رعایت کن ناراحت بشویم انان هر چه باشند یک پیراهن از ما بیشتر پاره کرده اند پس در این دنیا هیچ کسی ضرر و زیان فرزندان خود را نمی خواهد حجاب زینت و زیبای هر زنی ایرانی است زنان و دختران ما بدون اینکه کسی به انان گوش زد نماید حجاب خود را در بازار و دانشگاه و محل کار به خوبی رعایت خواهند کرد و این بزرگترین افتخار برای ما ایرانیان است و ما باید این را خوب درک نمایم برای ازادی از دست رژیم ستم گر و ظالم طاغوت ما چقدر شهید و در جنگ تحمیلی چقدر شهید دادیم برای این در زیر سایه ای حکومت اسلامی ایران بتوانیم ازادانه زندگی کنیم بدون حجاب با ان مانتو کوتاه می خواهیم چه چیز را ثابت و یا نشان دهیم  حجاب باعث حفظ ابرو بیشتر و احترامی بیشتری  در بین مردم خواهدشد از این روی است که یکی از شعرا فرمود ....ای زن به تو فاطمه این گونه خطاب است

ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است... پس برای هر دختر و زنی ایرانی حفظ  حجاب الزامی است و حجاب پوششی بی نهایت زیبا است اگر خوب دقت کرده باشیم زینت زن و زیبای ان با حجاب چندین برابر خواهد شد برای مثال اگر یک دختر با مانتو گوتاه و تنگ راهی خیابان و یا جایی بشود تا رسیدن به مقصد شاید صد تا متلک  بشنود و یا چندین نفر دنبال او راه به افتند و .ولی اگر دختری با حجاب راهی جای شود بدون هیچ گونه ایجاد مزاحمتی یا مزاحمی و یا ترس و دلهره ای رفت امد ازادانه خواهد داشت پس با این حساب با حجاب از بی حجابی بهتر و انها که دارای حجاب هستند در نزدمردم مقبول تر هستند منظور احترامی بیشتر دارند برداشت بد نفرمایید در پایان موفق و سر بلند و حجابی باشید. با تشکر . سید فخرالدین صدرالساداتی نوسینده حجاب . با زبان ساده. پیرانشهر.