عشق.المانی .یا حجاب ایرانی.نویسنده سید فخرالدین صدرالساداتی.

در یک شب سرد زمستان در یکی از خونه های این شهر دور دختری دیده به جهان گشود بنام پریسا . پریسا در خانواده کوچکی بدنیا امده بود پدر پریسا به علت بیماری ار کار افتاده تلقی می شد و مادرش تمام مسئولیت خانواده را به داشت خرید و فروش معاملات همه ای کارها به عهده مادر خانه بود ولی پریسا بدون کم کاست در زندگی داشته باشد روز به روز بزرگتر می شد تا به سکه غرور خاصی به دست دهد دیگر ان پریسا سابق نبود حالا دیگر بدون اجازه پدر و مادر خود سرانه تصمیم می گرفت تا اینکه روزی در پارک شهر کوچکشان با زنی میان سال اشنا شد زنی میان سال که فاقد حجاب و تنها مانتو کوتاهی پوشیده بود رو به پریسا کرد و باب گفتگو را اغاز نمود و فوری دل نازک پریسا را فریب دادپریسا با ساده کی تمام به حرفهای زنی میان سال گوش فرا داده بود تا اینکه زنی میان سال گفت ببخشید من خودم معرفی نکردم اسم من زهره است و توی این دنیا یک پسر بیشتر ندارم اون هم خارج از ایران زندگی میکند. پریسا پس از مدتی به حرف در امد گفت اسم منم پریسا و تک فرزند خانواده ام هستم زهره خانم تا ساده گی پریسا را دید فورا شروع به تعریف از سفرهای که رفت و ثروت و سامان خودش و پسرش کرد چنان با اب تاب قصه زندگی خود و پسرش را تعریف میکرد انگار توی این دنیا جز انان کسی دیگری نیست ارام داشت خورشید غروب میکرد پریسا از زهره خانم خدا حافظی کرد با سرعت به طرف خانه راهی شده تمام فکرش به زهره خانم و حرفهایش و پسرش بود تا به خود امد جلو درب منزل شان بود خودش هم تعجب کرد که چقدر زود به منزل رسید است تا وارد خانه شد داد زد مامان مادر که خیلی نگران پزیسا شده بود سراسیمه بیرون پرید گفت بله دخترم چه شده کسی دنبالت کرد ه پریسا گفت مامان چی هی تند تند حرف میزنی بگذار من هم حرفم  را بزنم بعد انچه که در پارک اتفاق افتاده بود را برای مادرش تعریف کرد مادرش گفت عزیزم تو دیگه نبای انجا بروید این جور ادمها حقه بازند می خواهد فریب بدهد دیگر به هیچ وجه حق نداری نه اون ببینی و با او حرف بزنی هر چه مادر پریسا گفت پریسا زیر بار نرفت اخه مادرش را راضی کرد فردا دو تایی بروند و زهره خانم را ببینندپدر پریسا که از کار افتاده بوده گفت دختر تو در زندگی از هیچ چیزی کم کاست نداری پس بسیار مواظب اطراف خودت باشد و برای خودت و ما درد سر درست نکن و حرفهای مادرت را جدی بگیر اخه من دیگه یک پام روی لب گوره پس تو باید مواظب خودت و مادرت باشی پریسا در جواب پدرش فقط گفت چشم بابا جون مطمئن باش من مواظب خودم هستم بعد شب بخیر گفت رفت بخوابد اما هر چه سعی کرد نتوانست بخوابد چند بار از  رختخواب  بیرون امد اب خورد سر جاش دراز کشید ولی فایده نداشت فکرش فقط پیش زهره خانم و پسرش در خارج بود تا اینکه دم دمهای صبح خوابش برد. صبح مادرش با ارامی پریسا را از خواب بیدار کرد پریسا با علجه دست و صورتش را کم خیس کرد گفت مامان جون ترل بخدا زود باش من امروز گرسنه نیستم الان زهره خانم منتظر ماست با هر زحمتی که بود پریسا مادرش را با عجله به پارک محل قرار برد تا رسیدند پریسا همه جا خوب نگاه کرد گفت خدا را شکر هنوز نیامد است در این داشت حرفها دیروززهره خانم را تعریف میکرد ناگهان چشم به زهره خانم افتاد که تا داشت وارد محدود پارک میشد ارام گفت مامان جون اون زنی که داره میاید زهره خانم مادرش گفت اینه  پس حجابش کو این چه سر وضع که داره پریسا گفت مامان چه می گویی اون مثل ما نیست اون یک زن امروز یک روز ایران یک روز خارجه است در این حرفها بودند که زهره خانم سر رسید و سلام کرد پریسا و مادرش جواب سلام او را دادند  و مادر پریسا ارام گفت بفرما بشین زهر خانم گفت شما هم بفرماید پریسا دخترم حالت توچطوری خوبی عزیزم مادر پریسا گفت دیروز پریسا گفت که در پارک با شما اشنا شده است و شما خجالت نمی کشید با این سر وضع بدون حجاب میای تو ی خیابون و شهر می گردی زهره خانم که زنی شیاد و مکاری بود خود را نباخت ارام گفت نه جانم من دیگه پیر شدم من خودم حجاب خودم است من نمی توانم چادر سرم کنم اخه می دونی من یک روز ایران هستم و فرداش المان بعد با اسرار و التماس زیا پریسا و مادرش را به یک کافه برای چای خوردن و اشنای بیشتر دعوت کرد.در رستوران زهره خانم کلی از زتدگی مرفعش و کار و پسرش در خارج چکار است تعریف کرد مادر پریسا سفره دلش را باز کرد گفت من هم شوهرم کارمند بود ولی به علت بیماری سرطان از کار افتاده تلقی شده و الان در منزل است تمام امورات زندگانی به عهده منه  از جمله خرید و فروش چند قعط زمین کوچکی که داشتم پس از مدت گفتگو مادر پریسا خیلی اسرار کرد و بالاخره زهره خانم را راضی نمود بروند منزل انان و نهار را با هم بخوردندهر سه نفر ارام ارام راه افتاده و در راه از هر دری سخنی گفتند تا اینکه به منزل رسید یا الله بفرما پریسا دوید طرف اتاق پدرش و ماجرا دیدار و دوستی مادرش و خودش را برای باباش خلاصه کرد زهره خانم هم امد با بابا پریسا کل احوال پرسی نمود . و بعد برای نهار که در راه از رستوران گرفته بودند دور هم جمع شده اند بعد از نهار زهره خانم با پریسا برای چند لحظه تنها شده اند زهره خانم فوری عکس را از جیب در اورد و به پریسا نشان داد و گفت این عکس پسرم اگه راضی باشی من با پدر و مادرت در باره ازدواج تو با پسرم صحبت خواهم کرد و تو را خواستگاری میکنم برای پسرم پریسا سرش را زیر انداخت و چیزی نگفت مادر پریسا وارد اتاق شد گفت چی چرا اینقدر ساکت هستید بعد گفت پریسا بابا ناراحت است برو یک سر بهش بزن زود برگرد اون اتاقه تا پریسا بیرون رفت زهره خانم گفت به واقعیت من پریسا را مثل فرزند خودم دوست دارم او دختر بسیار خوبی حجابی مومن ومن توی این دنیا تنها یک پسر دارم اون هم در المان زندگی میکند اگر اجازه بدهید من فردا شب برای خواستگاری پریسا برای پسرم که اسمش محمد است می ایم مادر پریسا با شنیدن این حرف کمی شوک زده شود ارام گفت ببخشید زهره خانم اولین پریسا هنوز بچه ست دوم اون یک بابا مریض دارد اگر ازدواج کند باید در کشور خودمان ازدواج کنه اخه ما که به جز پریسا فرزندی دیگری نداریم پریسا پشت در ایستاده بود و حرفهای  مادرش و زهره خانم را گوش میداد نا خود اگاه وارد اتاق شد گفت مامان من دیگه بچه نیستم خوب و بد خودم را خوب می فهمم . در اخر مادر پریسا گفت چند روزی به ما فرصت بده ببینم چطور میشد. در این مدت پریسا هر روز خدا خدا میکرد که این چند روز تمام بشود و مادرش جواب مثبتی به زهره خانم بدهد. پریسا خود را غرق رویا سفر و عروسی در المان با یک سرمایه دار کرد بود تا اینکه روز موعود فرارسید و زهرا خانم برای جواب امد منزل پریسا .پریسا و مادرش و پدر خانواده به گرمی از زهره خانم استقبال کردند و هر دو طرف حرفها خود را زدند ولی مادر پریسا هر چه اسرار کرد که در این این مراسم انجام شود زهره خانم قبول نکرد تا اینکه مادر پریسا گفت من نمی توانم دوری پریسا را تحمل کنم . زهره خانم گفت ناراحت نباش فکر کن هر دوتایشان رفتن ماه عسل . سه بعد در یک رستوران مراسم عروسی انجام شد ولی از داماد خبری نبود پریسا از شادی در پوست خود نمی کنجید تا اینکه فردا صبح پریسا همراه خانواده اش و زهره خانم راهی فرودگاه شدند تا پریسا را بدرقه کرده باشند . مادر پریسا در فرودگاه کل حرف و نصایح را به پریسا گفت تا اینکه بلند گو فرودگاه اعلام کرد که پرواز ایران . و المان اماده مسافرین محترم سوار شوند پریسا پدر و مادرش را در اغوش کشید و زد زیر گریه مادر و زهره خانم کلی او را دلداری دادندپرسیا به طرف هواپیما رفت سوار شد .... پریسا در هواپیما کلی فکر میکرد که شوهرش بایستی مرد میان بالا یا قد بلند و هیکلی باشد اخه پریسا فقط یکبار عکس نیم تنه او را دیده بود و هزاران فکر بالاخره هواپیما در فرودگاه المان نشت. پریسا از هواپیما پیاده شده دختری زیبا با حجاب اسلامی ایرانی بودنش را به نمایش می گذاشت. بعد از چند لحظه پریسا دید که جوانی روی چرخ دست ارام ارام به طرف او میاید پریسا به او توجهی نکرد تا اینکه جوان او را صدا زده پریسا منم محمد کجایپریسا با تعجب پرسید محمد توی ولی با ان عکسی که من در ایران دیدم شباهتی زیادی داری محمد گفت حالا خسته برویم منزل بعد صحبت میکنیم . پریسا با شک و تردید همراه محمد سوار تاکسی شده اند و راهی منزل محمد شدند محمد گفت این جا ایران نیست این کشور دارای تمدن است فوری این حجاب را بنداز بیرون از ماشین تا مردم به ما نخندیدن پریسا گفت بی خود من به ایرانی بودنم افتخار  می کنم اگر سرم را از تنم جدا کنند حجابم از سرم و خود دور نمی کنم اگه یک دفعه دیگه این حرف را بشنوم یک راست بر میگردم ایران در این هنگام تاکسی ایستادپریسا پیاده شد و چرخ محمد را اورد هر دو نفر ارام ارام راه افتادن و بعد از چند دقیقه محمد جلو درب منزلی ایستاد گفت بفرما اینجا خونه منه پریسا گفت خونه شماست یا خونه ماست . محمد گفت ببخشید خونه ماست الان برو اون اتاق تا فردا استراحت کن من می روم بیرون کار دارم فردا با هم می رویم به محل کار من .پریسا از امد نش و از طرز صحبت محمد و دیدن مردم المان با این ریخت و لباس خیلی پشیمان شده بود نمی دانست چکار مند تا بخود امد دید شب شده هر چه منتظر شده محمد نیامد نزدیکهای صبح بود محمد خسته گوفته امد بدون این که حرف بزند روی چرخ خوابش برد فردا صبح محمد گفت ببین پریسا من تو را دوست دارم ولی من قطعی نوخا هستم درسته مادرم این به شما نگفته وکار من هم این شبها در رستوران ظرف شویی میکنم ولی با بودن تو کارم بسیار بهتر خواهد شد تو میتوانی در کاباره بخوانی یا برقصی  و از دست ایران و حجاب راحت بشی پریسا با شنیدن این حرفها انگار دنیا روی سرش خراب شده بود دیگر چیزی نمی شنید. پس از چند دقیقه به خود امد گفت ببین اقا پسر من مثل زنها این جور کشورها نیستم یادت باشد من یک زنی ایرانی هستم زنی ایرانی یعنی دارای عزت شرف و سر بلندی  من همین الان به ایران بر میگردم و اگر مادرت هم به من میگفت تو اینجا ادمی پست و خود فروش هستی من اینج نمی امدم محمد گفت دختر خوب کل دختران ایران ارزو دارند بیا خارج و این جا ازاد باشدو در ازادی کامل زندگی کنند. پریسا گفت درست مادرت دختران را فریب میدهد و سرشان کلاه میگذارد ولی من از اون دخترها نیستم زود باش منو برسان فرودگاه محمد که دید پریسا تسلیم نمی شود سوت کوچکی را زده و چند نفر جوان وارد اتاق شدند و محمد روی به انان کرد گفت این دختر خانم اسلامی حرف حساب حالیش نمی شه انقدر او کتک بزنی تا خوب حساب کتاب اینجا بیاید دستش چند جوان هم بدون هیچ گونه حرف پریسا بیچاره را زیر مشت لگد گرفتند اینقدر اون زدن تا از هوش رفت. وقت بهوش امد دید دختری جوانی بالای سرش نشته و پریسا را دلداری می داد پریسا گفت تو کی هستی و اسمت چی . دختره گفت منهم ایرانم مثل خودت من هم مثل خودت به قصد ازدواج با محمد امد ولی الان دیگر کارم شده رقاصی و تمام ماجرا را برای خود را گفت . پریسا هم تمام سر گذشته خود را تعریف کرد و از دختره کمک خواست تا هر چه زودتر به ایران برگردد دختره که اسمش مریم بود قول داد که در گوتاهترین زمان به هر طریق که شده پریسا را برگرداند. و مریم رفت پریسا تنها در منزل ماند . تا اینکه پاسی از شب گذاشته بود محمد مست و از خود بیخبر وارد منزل شد پریسا از ترس اینکه مبادا او را اذیت کند از ترس خودش را به خواب زده محمد چند بار پریسا را صدا کرد ولی پریسا جوابی نداد و محمد فکر کرد که پریسا خواب است هر طوری که بود خود را روی تخت اندخت و خوابید .پریسا تا اینکه مطمئن شده محمد خوابیده است پاسپورت و لباسهای خود را برداشت ارام ارام از خانه خارج شد و بعد شروع کرد بدویدن تا کاملا از انجا دور شد یک دفعه ایستاده و وحشت سر تا پای پریسا را فرا گرفت اخه اون که کسی را نمی شناخت و نمی دانست کجاست حتی زبان انها را نیز نمی دانست در این فکر وبود که یک دفعه وارد خیابان  شد ناگهان صدا ترمز ماشین دیگر چیزی نفهمید. وقتی که چشمش را باز کرد چند بار ارام گفت مامان مامان بابا کجایی پرستار با تعجب به پریسا نگاه کرد گفت تو ایرانی هستی دخترم پریسا که یک دفعه همه چیز یادش امد بود شروع کرد به گریه و پرستاره گفت ناراحت نباش درد را به من بگو من قول میدهم که اگه جونم را هم بدهم کمکت کنم . پریسا تمام ماجرا را برای پرستاره که نام اش ماریا بود تعریع کرد ماریا گفت ناراحت نباش من کاری میکنم هر چه زودتر برگردی ایران. پریسا بعد از چند روز از بیمارستان مرخصت  شد و همراه ماریا از بیمارستان خارج شدند در راه گفت عزیزم اون ماشین که با تو تصادف کرده بود ماشین پدرم بوده است و پدرم تمام هزینه بیمارستان و درمان تو را پرداخت است و خواسته تو را ببرم پیش اون .وقتی وارد منزل ماریا شدند پریسا متحیر شد چه خانه ای چه ثروتی در این هنگام ماریا گفت بیا اینجا عزیزم پاپا منتظر توست .پدر ماریا مردی میانسال بود پریسا رفت جلو و سلام کرد . پدر ماریا گفت دخترم من هم مثل خودت ایرانی هستم ولی سالهای خیلی زیادی است این جا زندگی میکنم خودت را ناراحت نکن من تمام ماجرا تو را میدونم اخه ماریا همه چیز را برایم تعریع کرده است ناراحت نباش من یک دوست در سفارت ایران دارم فردا با ایشان صحبت میکنم و از ایشان میخواهم شما را هر چه زودتر برگردند ایران. حال برو این حجاب را یک جا اویزان کن کمی هم ازاد باش پریسا گفت من ازادی اینجا را دیدم اگر مرا بکشید هم حجابم را زمین نمی گذارم و مرد میانسال شروع کرد به خنده گفت افرین دخترم ای کاش ماریا من مثل تو فکر میکرد.بعد ماریا گفت پاپا من می خواهم به همراه پریسا ببرم گردش حداقل اینکه تا اینجا که امد جاهای دیدنی اینجا را هم ببینه ولی ملریا گفت نه من نمی ایم اخه محمد و دوستانش دنبال من میگردن  ولی با اسرار زیائ ماریا دوتای با ماشین ماریا رفتن بیرون .شب خسته و کوفته هر دو به منزل ماریا برگشتند .پدر ماریا  روی به پریسا کرد گفت دخترم من با تو تصادف کردم پرونده در اداره پلیس است باید فردا با هم برویم انجا که پروند این تصادف را ببندیم و پریسا گفت احتیاجی به من ندارد فردا خودتان بروید و بگو ید که من رضایت دادم پدر ماریا گفت باشه دخترم پس بیا این برگه را امضا کن تا صبح ببینیم چه میشه. بعد شب بخیر گفتند و ماریا و پریسا رفتن خوابیدن هنوز خورشید طلوع نکرده بود که ماریا و پدرش با صدا زمزمه پریسا از خواب بیدار شدند انها دیدن که پریسا داشت نماز می خواند و با خدا راز نیاز میکرد.و سپس هر دو خود را بخواب زدن ماریا هر کاری کرد دیگر خوابش نبرد و ارام روی به پریسا کرد گفت نماز می خواندی پریسا گفت بلی از اینکه بیدارت کردم معذرت می خواهم ماریا گفت من قصه پریان و فرشته ها را زیاد شنیده بودم ولی وقتی تورا با ان حجاب در این وقت صبح بر روی جا نمازی دیدم انگار فرشته ای را دیده باشم خوش به حالت باز تا کمی درد دل کرد ند صبح شدپدر ماریا گفت بیا دخترم بریم پاسگاه  شما بمان توی ماشین اگر زیاد اصرار کردن و قبول نکردن شما ان وقت بیا و رضایت بده بعد هر سه نفر سوار ماشین شدند و راهی پاسگاه پلیس شدند. پدر ماریا از ماشین پیاده شد گفت اینجا باشید تا من بیایم . رفت بعد از مدتی سراسیمه برگشت بدون هیچ حرفی با سرعت راهی منزل خودشان شد در راه هر چی ماریا از پدرش پرسید چه شده فقط گفت هیچ . وقتی به منزل رسیدن به ماریا گفت پریسا دیکر حق ندارد از منزل خارج شود .ماریا گفت پاپا اخه چرا پدر ماریا گفت عکس پریسا انجا بود و اون متهم به دزدی و فرار کرد بود باید سریع بروم سفارت و گرنه کارش دیگر تمام است  رفت پریسا عجیب دلهره شدید داشت و ماریا هم او را دلدلاری میداد تا اینکه بابا ماریا برگشت کفت بلند شید برویم سفارت هر سه نفر راهی شدند . .وقت وارد سفارت شدند ماموران سفارت از پریسا بازجویی کردند و پریسا تمام اتفاقات را از اول بازگوی کرد مامور سفارت با مهربانی گفت دخترم کسی را که نمی شناسی اصلا نباید به او اعتماد داشت باشی برو خدا را شکر کن که با یکی از ماموران ما اشنا شد و به او  برخوردی و گرنه خدا میداند چه بلای سرت میامد. حال بیا این دو تا فرم را پر کن بعد از چند ساعت نشستن در سفارت یک دفعه دیدم محمد و دارا و دسته اش را دستبند بدست اورند  محمد اول خیلی التماس کرد که رضایت بدهم ولی من رضایت بده نبودم تا اینکه بعد از مدتی اعتراف کرد که از طریق زنی بنم زهره و درست کردن شناسنامه جعلی چندین دختر را از ایران به بهانی ازدواج فریب داده و به المان اورده .بعد از چند ساعت ماموران سفارت پریسا را به فرودگاه اوردند تا به کشور ایران برگردانند در فرودگاه پریسا از پدر ماریا به خاطر زحماتی که برای او کشیده بودند تشکر کرد و پریسا دستهایش را انداخت گردن ماریا و زد زیرگریه ماریا هم گریه کرد بعد گفت عزیزم همیشه مواظب خودت باش یک مشت خاک ایران می ارزد به تمام دنیا . پریسا بعد از خدا حافظی ارام ارام به طرف هواپیما که عازم ایران بود راه افتاد.نویسنده سید فخرالدین صدرالساداتی ۲۷/۱۱/۱۳۸۷  موفق باشید...

داستانی بنام حجاب نویسنده سید فخرالدین صدراساداتی.

زمستان در یکی از این شهرهای زیبا دختر بچه دیده بجهان

گشود و خانواده پدر و مادر از بدنیا امدن این کودک که اولین فرزند خانواده خانواده

بود خیلی خوشحال شدند و بعد از یکی دو روز نامی برای اون انتخاب کردند بنام

نرگس نرگس از همان کودکی با نگاه به مادرش کار او را تقلید می کرد از جمله

روی سر انداختن حجاب و ایستادن برای نماز . ارام ارام دیگر نرگس بزرگ شده بود و

خوب بد را به خوبی می فهمید تا اینکه راهی دبیرستان شد. نرگس حال دیگر خود خانمی تمام و کمال شده بود خود تصمیم می گرفت و تصمیم هایش را با پدر و مادر

خود در میان می گذاشت تا اینکه روزی در راه دبیرستان با پسر جوانی بنام احمد

اشنا شد و با هم قرار ازدواج گذاشتن نرگس خود را شیفته و عاشق احمد میدانست

هر چه را که احمد می گفت سریع قبول میکرد تا اینکه به اسرار نرگس احمد قرار شده تا دو روز دیگر بفرستد خواستگاری نرگس . نرگس تمام ماجرا عشق و عاشقی

خود را برای مادرش تعریف  کرد و در اخر گفت ببخشید مامان جون احمد و خانواده اش

فردا شب می اید منزل ما برای خواستگار دلم خیلی شور می زند.مادرش گفت ببین

عزیزم من تا تحقیق نکنم به انها هیچ جوابی نمی دهم . نرگس گفت مامان جون چرا اذیت میکنی من اخمد را خوب می شناسم دارای خانواده خوبی هستند و احتیاجی به هیچ نیست انها راضی و ما هم راضی کار دیگر تمومه. چرا الکی دنبال بهانه میگردی ولی مادرش .فقط حرف خودش را زد. فردا صبح زود مادر نرگس از منزل خارج شد و دنبال تحقیق احمد و خانواده اش رفت تا عصری خسته و کوفته به منزل برگشت. روی به نرگس کرد و گفت دخترم این خانواده بدرد تو نمی خورند من هر چه پرس و جو کردم مردم می گفتند اینان تازه به دوران رسیده هستند از این جور ادمها دور کنید ولی نرگس قبول نکرد تا اینکه در اخر گفت اگر نگذاری با احمد ازدواج کنم خودم را خواهم کشت مادرش به خاطر ه اینکه تا فرزندشان از دست نرود قبول کرد و بعد تمام ماجرا از اول تا اخر برای پدر نرگس تعریف کرد گفت نرگس جون دخترم عجله نکن پشیمان خواهید شد ولی نرگس قبول نکرد . از انطرف هم احمد به خانواده اش گفت بود اگر نرگس را برایش خواستگاری نکند خودش خواهد کشت. شب مهمان ها درب خانه نرگس را زدن و وارد شدن با کمی شیرینی و گل پدر داماد حرف را شروع کرد تا اینکه همگی راضی و حرفها تمام شد. و حاجی اقا امد همان شب احمد و نرگس را عقد کرد چند روز بعد عروسی کردند و رفتند خانه بخت.ولی بعد از چهار روز عروس یعنی نرگس برگشت خانه و گفت مامان من ببخشید من در این ۱۸ سال عمرم  همیشه نمازهایم را سر وقت خواندم و هیچ وقت بدون حجاب جای نرفتم الان چهار روز است که ازدواج کردم ولی احمد کا ملاعوض شده و تنها جمله احمد شده طلاق نمی دانم چکار کنم مادرش گفت صبر داشته باش عزیزم من با احمد و خانواده اش صحبت خواهم کرد ببینم مسئله چیست. فردا انروز مادر نرگس به منزل احمد رفت و تنها گفته انها طلاق بود  حتی والدین احمد هم راضی به طلاق بود و حرف اخرش این بود از اول این ازدواج اشتباه بوده است خانواده ما کجا خانواده شما کجا مادر نرگس گفت در این بین تکلیف دخترم چی می شود احمد گفت مهریه اش را تمام پرداخت میکنم هر چه مادر نرگس گریه و زاری کرد ولی حرف احمد یکی بود کادر نرگس گفت تعجب میکنم شما که می گفتی اگر نرگس با من عروسی نکند خودم را خواهم کشت ولی حال چی شده احمد دست مادر زنش را گرفت و به بیرون از منزل راهنمایی کرد بعد از چند روز در دادگاه احمد به قاضی  گفت اقای قاضی نرگس پاکترین زن روی زمین است ولی ما خانواده ثروت مندی هستیم و با خانواده متوسط انها جور نمی شویم و . قاضی پس از شنیدن حرفها انان حکم طلاق را صادر کرد. این داستان واقعی بود . نویسنده سید فخرالدین صدرالساداتی . پیرانشهر.

.

داستان بنام راز پنهان نو یسنده سید فخرالدین صدرالساداتی.....

                                          

                                           

یکی بود یکی نبود غیر از خدوند مهربان کسی نبود ..

در یکی از شهر این سر زمین خوب قشنگ خانواده بود که جمعا پنج نفر بودند اول پدر خانواده اسماعیل اقا مرد مهربان و دوست داشتنی بود و دوم کبری خانم خانم خونه و کدبانو این دو صاحب سه دخت بنامهای اکرم و اقدس و سارا بودند اکرم از دو خواهر دیگرش برزگتر و خوب بد تمام احوالت دور بر خوب می دانست و بر هر دو خواهر خود فخر می فروخت که من زیبا هستم  و از این جور حرفها ولی اسماعیل اقا و کبری خانم هر دو دختر های کوچکتر دوست داشتند اخه انها هر کاری را با اجازه پدر و مادرشان انجام میدادند و تمام اتفافات اطراف خود را با بزرکترها خانواده در میان می گذاشتن ولی اکرم اینطور نبود هر چه پدر و مادرش نصیحت اش می کردند بیشتر لج میکردو همیشه این شده بود ورد زبانش دیگر ان زمان رفت انون مال دویست سال قبل بود الان زمان زمان تیپ و مال کلاس اینجور چیزهاست و ما خودمان مختار زندگی خودمانیم من خوب میدونم چکار میکنم بابا مامان ترا به خدا بس اخرش از دست شما من خودم میکشم دوستانم ببینید با چه پوز و تیپ می اید خیابون شما مغزتان مال دو قرن پیشه هر چه دو خواهر کوچکتذ و پدر مادر می گفتند او بیشتر لج میکرد تا اینکه روز در یکی از سینما ها با پسر زیبا بنام فرهاد اشنا شدو روز بروز علاقش به فرهاد بیشتر وبیشتر میشد و فرهاد برای اینکه خوب مغر اون بزن هر روز با لباسی که از دوست تان و رفقا  قرض میگرفت پوز میدادو برای اکرم از عشق و اتش عشق که قلب او را سوزانده تعریف میکرد تا اینکه روزی اکرم به فرهاد گفت که باید بیا خوستگاری و کار تمام کنی فرهاد این امروز و فردا ماهی را همیطوری سپری میکرد روزی به اکرم گفت اینقدر پارک و سینما رفتیم دیگه خسته شدم بیا بریم خونه ما اکرم اول قبول نکرد ولی فرهاد باز یکی دوتا دروغ دیگر را تحویل اکرم داد و اورا راضی نمود فرهاد در راه به اکرم گفت که امروز کسی خونه مان نیست و همه رفتن زیارت تا فراد هم برنمی گردن نزدیکخونه که شدن فرهاد به اکرم گفت چند دقیقه صبر داشته باش تا دوتا ساندویچ و نوشابه بگیرم تا حداقل گرسنه نمایم اکرم همانجا ایستاد و فرهاد خیلی زود برگشت همراه با دوتا نوشابه و ساندویچ ارام ارام راه افتاده اند یکی دوتا کوچه را پشت سر گذاشتن فرهاد جلو درب بزرگ ایستاد و کلید را از جیب اش در اورد و درب خانه را باز کرد خانه نگو قصر بگو ودوتا وارد هال واتاق شدند اکرم بهت زده شده بود که ایا این خواب است یا بیداری روی به فرهاد کرد گفت خونه خودتونه فرهاد با زرنگی جواب داد خونه ماست یعنی من تو انگار دنیا را داده باشند به اکرم ناخود اگاه ارام ارام لباسهایش را در اورد و شروع کرد به رقص و پایکوبی تا کاملا خسته شده و رفته روی تخت درازکشید فرهادکه منتظر این لحظ بود ارام ارام به او نزدیک شدوخود را روی اکرم که دیگر چیزی تنش نبود انداخته ضبط ارام ارام اهنگ ملایم را می نواخت بعد از مدتی اکرم که به خود امددید اه خدا من کار که نباید بشود شده بود خیلی نارحت شد و شروع کرد به گریه فرهاد خیلی اکرم را دلدار داد ولی اکرم سر در گم شده بود تمام حرفها پدرو مادر و خواهر در ان لحظ به یادش امد ولی دیگر هیچ راه برگشت نبود در اخر فرهاد او را با یک جمله فریب داد و ان این بود چیزی نشد مگر قرار نیست ما با هم ازدواج کنیم پس چرا ناراحتی حال باید صد در صد مطمئن باشی که مال منی با این حرف اکرم ارام شده و فرهاد او را راهی منزل خودشان کرد دیگر از شور و شوق جوانی داد بیداد اکرم خبر نبودپدر و مار و خواهران اکرم از کارها او و اینکه یک دفعه صد در صد عوض شدن اکرم در تعجب بودنروزها گذشت امان از فرهاد خبری نشد که نشد اکرم تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه و برای همین منظور چادر برداشت همه زدن زیر خنده مادر گفت از کی تا حالا اکرم خانوم چادری شدن و خواهران هر یکی چیزی گفتندولی اکرم توجه نکرد از منزل بیرون رفت در راه هی خدا خدا میکرد که هر چه زودتر فرهاد پیدا کنه و بگه دلش چقدر برای او تنگ شده و قرار خواستگاری را هر چه زودتر بگذارند هر چه اثر از فرهاد پیدا نکردوارام ارام بطرف خونه شون راه افتاد در راه هزاران جور فکر میکرد اینکه تا برس خونه فرهاد رفته خوستگاری و این مسئله به خوش تمام میشود و او به تمام ارزوهای خود می رسد در همین فکرها بود مه بدر خونه رسد و وارد حیاط شد از دور کفشها را نگاه کرد نه مهمون نداشتن ارام ارام با دل شکسته وارد خانه شده سلام کرد رفت گوشه نشست مادرش و دو تا خواهرش هر چه گفتتند چه شد مشکل چه به ما بگو فقط در جواب گفت سرم درد میکند حوصله ندارم رفت به اتاق خودش شروع کرد گریه با صدا هق هق گریه اش خواهرش وارد اتاق اوشدن هر چی سعی کرد بفهمند چه شده اکرم چیزی نداشت که بگه فقط میگفت بخدا چیزی نیست سرم درد میکنه و مادر اکرم اومد گفت پاشو ببرمت دکتر هر چه اسرا کرد فایده نداشت شب که همه خوابیدن اکرم تصمیم گرفت برود درب منزل فرهاد ببینه چه مشکل برای فرهاد پیش اومد با همین فکر و خیال خوابش بردفردا ان روز اکرم زود صبحونه اش را خورد خدا حافظی کرد رفت منزل فرهادقلب اش اینقدر تند تند می زد انگار می خواهد از سینه اش بزن بیرون رفت جلو درب زنگ درب را فشار داد پس از چند لحظ مرد میانسالی در را باز کرد گفت بفر با کی کار دارید اکرم با خجالت و شرمندگی گفت ببخشید با اقا فرهاد کار داشتم مرد گفت دخترم با فرهاد چکار داری اکرم گفت ببخشید کارم خصوصی است باید با خودشان صحبت کنم مرد گفت راستش فرهاد دیگه اینجا نیست بیرونش کردم اخه اون مستخدم من بود یکی دو روز من با خانوده ام رفته بودم زیارت همسایه ها می گفت با یک دختر غریبه نامحرم اورد منزل من حرف مردم من هم به خاطر ابرویم اون بیرون کردم هنوز حرفها مرد تمام نشد بود که اکرم با شیندن ان بیهوش شد مرد گفت چی شده دخترم اب بیارین همسر مرد اومد اکرم بردن درون خونه تا کم کم حالش خوب شد بعد از چند دقیقه اکرم زد زیر گریه زن صاحب خونه خودش به اکرم نزدیک کرد و شوهرش را بیرون فرستاد تا از سرگذشت اکرم اگاه بشه و اکرم انچه که اتفاق افتاده بود را برای او تعریف کرد زنه صاحب خونه قول داد هر طوری که شده ادرس فرهاد را پیدا کنه و بده به اکرم اکرم که کم کم ارام شده بود خدا حافظی کردرفت زنه صاحب خونه تا دم در اکرم همراهی کرد روزها و ماه از این ماجرا گذشت تا اینکه روز زنه صاحب کار فرهاد به اکرم خبر داد که بیا ادرس فرهاد را برایت پیدا کردم اکرم با عجله راهی منزل زنه شده وقتی به درب منزل رسید تمام صحنه جلو چشماش به نمایش در امد اکرم هر طوری بود خود را کنترل کرد زنگ درب را به صدا در اورد زنه صاحب خامد در را باز کرد گفت بیا تو ادرسش را برایت پیدا کردم اگر دیدیش دیگه ولش نکن اکرم با عجله ادرس را گفت تشکر کرد رفت پس از چند خیابان و کوچه بالاخره ادرس فرهاد پیدا کرده اون پایین شهر زندگی میکرد وقت به درب مورد نظر رسید زنگ درب را زده چند دقیقه طول کشید تا پیرزنی امد گفت کی اکرم ارام گفت منم مادرجان بی زحمت درو باز کنیدپیر زن در را باز کردگفت بفرما دخترم با کی کار داشتی اکرم گفت ببخشید با اقا فرهاد کار داشتم پیرزن با شنیدن اسم فرهاد اشک از چشماش سرازیز شدو گفت بیا تو دخترم با فرهاد چکار داری اکرم گفت شما نسبتی با اقا فرهاد دارید پیرزن گفت بله اون پسر کوچکم بود چکارش داری اکرم گفت با خودش کار دارم پیرزنه گفت دخترم اگه ازیت چیزی دزده یا قاپیده اون ببخش اکرم گفت نه نه اینطورها نیست در باره او فکر بد نکنیدفقط بگو کجاست کار واجبی با او دارم پیر زن با ارام گفت اون دیگه اینجا نیست و بعد شروع به تعریف کرد و گفت چون از کودکی سرپرستی نداشت و دوستان ناباب زیادی داشت او را وادار به دزدی میکند تا اینکه دو هفته پیش کیف یک خانم با موتور قاپیده بود باموتور عین فرار تصادف کرده عمرش داد به شما انگار دنیا یکبار خراب شده بود و افتاده و روی اکرم حدود یک ساعت بیهوش شد وقتی به هوش اومد دو باره بیهوش شد وقت به هوش اومد تمام ماجرا رابرای پیر زنه تعریف کرد پیرزن خیلی ناراحت شدنمی دانست چکار کند خورشید داشت ارام ارام غروب میکردو اکرم با قلب شکسته و با ابرو رفته ارام ارم راهی منزل شددیگر از ان اکرم شلوغ شاد خبر نبود هر چه در خانه اسرار میکردن چیزی نمی گفت تا اینکه برای خواهرش خواستگار اومد انها عروسی کرده اند و به خانه بخت رفتن اکرم ماند بود با یک دنیا غم هر چه مادر و پدرش میگفتند دختر ازدواج کن فقط میگفت نه تا اینکه یک شب اینقدر مریض شد و از شدت درد از هوش رفت پدر و مادر پیرش او را به بیمارستان رساندن پس از معاینه ات زیاد دکتر گفت همراه هان مریض پدر و مائر اکرم سراسیمه به طرف دکتر دودیدن دکتر گفت ناراحت نباشید چیز نیست انشا الله تا مدت دیگه شماها پدر بزرگ و مادر بزرگ خواهد شد ناراحت اش از بابت اینکه بچه اولش پدر و مادر اکرم مات مانده بودند تا اینکه مادر اکرم گفت اقای دکتر اشتباهی شدم دخترم هنوز ازدواج نکرده دکتر با خنده گفت شوخی بی موردی بود اکرم که تازه بیهوش امد بود همه چیز را شنید و برای همین خاطر خودش از پنجره اتاق بیمارستان به بیرون کرد .. نویسنده سیدفخرالدین صدرالساداتی ۲۵/۱۱/۱۳۸۷ موفق باشید....

شجره نامه شیخ بابا سعید

ارشد اولاد پیر اسماعیلم...............در حقیفت من به فیضش مایلم

جد من سید محمدقطب دان............نسل شه باباسعیدغوث زمان

بود او اولادان سید  حسن .............قطب ارشاد  فرید  ممتحن

سیداحمدزوپدر باشدیقین.............بود سلطان طریق سالکین

سیدالسادات هم سیدحسن..........والدش بابا رسول قطب زمان

نجل عبدالسیدی باشدیقین...........زوپدرعبدرسول مولای دین

بودهم سیدقلندر زوپدر..................در بحورمعرفت همچون گهر

نسل سیدسیدی باشدهمو............سید عیسی بود هم بابای او

نو نهالی کز گلستان حسین..........نسل پاک غازی بدر و حنین

ز انکه سلطان جهان شه بایزید........هم پدر باشد بر ایشان ای رشید

نجل پاک پیردین سیدکریم...............بحر توحید خداوند رحیم

والد او سید عیسای رئیس............برسریر تخت ارشادی جلیس

جای او برزنجه باشدای فتی...............غوث عالم قطب دین مصطفی

ارشد اولاد شه بابا علی است............بلده همدان جای ان ولی است

سیدالسادات و سلطان طریق.............فیض اوبرجمله اولادش رفیق

نسل سیدیوسف و منصوردین.............بود مطلوب  قلوب عارفین

والدش قطب زمان عبدالعزیز..............سایه اش حصن وحصین در رستخیز

سید عبدالله دان بابا او ....................سید اسماعیل شد اقای او

موسی کاظم بر اوباشد پدر..............خانه دین است و بر ایمان و دین

نسل پاک جعفر صادق یقین ..............رهبرو هم هادی ایمان و دین

والدش سیدمحمد باقر است..............در صراط مستقیم او رهبر است

سیدالسادات هم زین العباد...............نور او با نور حق شد اتحاد

نسل پاک ان شهید کربلا...................ان حسین ابن علی شاه علا

والده اش فاطمه بنت رسول...............رخ جو شمش و ذات پاکش هم بتول

بر همه بادا صلوه و صد سلام..............سلسله اجداد ما این است تمام

اشعارات عارفانی شیخ بابا سعید

نام شعر همیشه من بدورخانه خمار می گردم

همیشه من بدور خانه خمار می گردم ..........هوای عاشقی دارم پی دلدار می گردم

ازل از باده وحدت مرا مست ابد کرده............بسی مستم در این عالم ولی هوشیار می گردم

چنان مستم نمی ترسم زطعنه عابدوزاهد........به سرمستی و بی باکی در این بازار می گردم

نه در کعبه شوم عابد نه در بتخانه میگردم........که در بتخانه کعبه برای یار می گردم

من ان غواص توحیدم به بحر دل فرورفتم........برای گوهر معنی به دریار وار می گردم

به الفاظ ان الحق میکنم اثبات منصوری..........بمعنی سلطنت دارم ولی بردار می گردم

من ان سالار دل اکنون بعالم حکم می دانم.............که از هردو سرچون شاهدمختار می گردم

به زیرپرده ام جز حق نمی دانم سعیدم من...........من ورقار توحیدم در این گلزار می گردم

اشعارات عارفانی شیخ بابا سعید

نام شعر همیشه من بدورخانه خمار می گردم

همیشه من بدور خانه خمار می گردم ..........هوای عاشقی دارم پی دلدار می گردم

ازل از باده وحدت مرا مست ابد کرده............بسی مستم در این عالم ولی هوشیار می گردم

چنان مستم نمی ترسم زطعنه عابدوزاهد........به سرمستی و بی باکی در این بازار می گردم

نه در کعبه شوم عابد نه در بتخانه میگردم........که در بتخانه کعبه برای یار می گردم

من ان غواص توحیدم به بحر دل فرورفتم........برای گوهر معنی به دیار وار می گردم

به الفاظ ان الحق میکنم اثبات منصوری..........بمعنی سلطنت دارم ولی بردار می گردم

من ان سالار دل اکنون بعالم حکم می دانم.............که از هردو سرچون شاهدمختار می گردم

به زیرپرده ام جز حق نمی دانم سعیدم من...........من ورقار توحیدم در این گلزار می گردم

طب و درمان بیماران جوزامی با طب سنتی

طب و درمان بیماران جوزامی

شیخ بابا با عشق و علاقه فروانی بیماران جوزامی را از هر مناطق که انان بودند جمع اوری نمودند و شروع به مداوای با طب سنتی نمود و حتی تمام امورات باغ بانی و کشاورزی و کری از این قبیل را به عهده انان گذاشته بودندنو خود نیز با صبر و حوصله فروان که ایشان داشتن انان را یک پس از دیگری مداوا نمود حتی بعضی از انها در همان روستا ساکن و مشغول کار و بار زندگی خود شدند شیخ بابا علاوه بر طبابت اکثر موقع مشغول سروده شعر و عارفان بودند و با عشق و علاقه خاصی خود را فدا دین و اسلام و طریقت نمود بودند این خلاصه کوچکی بود از طبابت شیخ بابا سعید برزنجی ..غوث اباد ..... انشالله در همین صحفه با مطالب دیگر در خدمت شما سروران گرامی خواهیم بود خدام حقیر...سیدفخرالدین.....

شیخ بابا . گذزی بر زندگی نامه شیخ بابا سعید برزنجی و دیوان اشعارت ایشان

با سلام مروری داریم بر سر گذشت شیخ بابا سعید عارفا و شاعر برزگ قرن ۱۹ و ۲۰در سال ۱۲۵۷ -ق- در روستا غوث اباد از توابع مکریان یا سلاوج بلاغ دید به جهان گشودو سر اغاز تحصیلی خود را نزد پدر بزرگوار خود شیخ اسماعیل جاشیران و پس از چند سال برای ادامه تحصیل به روستا بزرگی بنام وه تمیش و نزد استاد بزرگ و زمان ا ستاد ملا عبدالله پیرباب و پس از مدت چند سال برای ادامه تحصیل به روستا تورجان و پس از مدتی برای ادامه تحصیل و فراگیر بیشتر راهی کشور مصر و بغداد برای مداوا و فراگیری دروس طبی به  کشمیرو بعدبغداد و سلیمانی و اجاز ارشاد خود را از دست حاجی کاک احمد شیخ میگیرد و برای ارشاد و درمان و تجاربی که در این جمع نمود است را در خدمت مردم بگذارد و برای همین منظور بیمارستان خصوصی را برای مداوی بیماران جوزامی تاسیس می نماید که شامل بخش درما ن و شمی بوده است و در این کار بسیار موفق بوده است و ایشان توانستند بیش از دویست الی سیصدنفر از جوزامیان را درمان نمایندولی گفت میشود که ایشان کتاب قانون ابن سینا را ترجمه نموده و ایشان جوزامیان را به طور رایگان درمان می نمود هاند و حتی به انان کار و کار باغ و کشت و زراعت و بسیار از امورا با انان سپرده بودندولی متاسفانه در حمله که دشمنان دین و اسلام و مردم به منزل ایشان کرده بوده بیش از سه هزار نسخه کتاب خطی ایشان در اتش سوخته و تنها از ایشان کتابهای با نام دیوان سعیدیه و سیر و سلوک و مثنوی و معنوی و در مورد شمیی ایشان فرموده اند....در دل هر ذره ای خورشیدهاست .......در درون حبه و خرمن چه هاست

ظارف هر ظرف استادی ازل............ناقش هر نقشی او هم بی خلل

تو به ظاهر بینی عین ذره ها..........افتاب است در دل هر ذره ها

در درون ذره باشد افتاب..............نزذ عقلسهو اید این جواب

لیک اندر چشم عشق عاشقان..........حق توان دیدعیان اندر عیان

و یا می فرماید

این دو رنگی در دو رنگ تست.............رنگ بی رنگی همه در رنگ تست

و یا می فرماید..

لوح دل هر نقشی نقش دارد او.........هر کسی بیند همان بنگارد او

به الفاظ ان الحق میکنم اثبات منصوری..... به معنی سلطنت دارم ولی بردار میگردم

و یا در شعر دیگری می فرماید...

به نزد ان فقیرکی که به زیر بود پوستکی.....زعشق تو شهیدکی برند به سوی دارکی

یا مثنوی خود می فرماید.....

مشو از نی بشنو از اغاز ذات ........... تا چو موسی بشنوی از شش جهات

مشنو از نی بشنو از جان جهان ......... تا ز نای بشنوی اسرار ان

بشنو از ان نی که باشد او ز ذات.........نه از ان نی که بروید از نبات

نی منم نائی الست اید به گوش...........بی نعم قالو بلایش در خروش

نی نبات است و نائی از حیات ..............ذات او باشد به معنی در صفات

ظارف هر ظرف و استاد ازل..................ناقش هر نقش و او هم بی خلل

عاکس ومعکوس و عکس و معتکس.........جمله یک باشد شعاع و مقتبس

بگذر از هستی خود ای رشید..............خاک شو در بارگهش چون سعید

و در پایان اینکه شیخ بابا سعید به دست ترکانی عثمانی در سال ۱۳۳۳-ق- به شهادت رسیدو خود ایشان سالها قبل از شهادت شهید شدن خود را به شعر پیش گویی فرمود بود..

برندکسی بدارکی زعشق روی یارکی....ندارمش قرارکی کنم به او گذارکی

تو ماه روی عیدکی بروی من سعیدکی....زعشق تو شهیدکی برند به سوی دارکی

ویا می فرماید..

به الفاظ انا الحق میکنم اثبات منصوری...به معنی سلطنت دارم ولی بر دار می گردم

ویا می فر ماید

میزن لفظ انا الحق و اصلان کوی تو ....کشته منصور است سعیدم بر سریری داردار