یکی بود یکی نبود غیر از خداوند برزگ کسی نبود. در یکی از روستاهای این سر زمین پهناور خانواده کوچکی زندگی میکردن که عبارت بودند از مریم خانم و پسر ۷ ساله اش مهدی و دخترش شفیقه این خانواده که جز کشاوزری کاری دیگری نداشتند و تنها نان اور خانواده هم مریم خانم بود روزها در مزرعه کوچکی که داشتند مشغول کشت و برداشت و یا به جنگلی  که نزدیک روستاشان بود می زفت و هیزم می اورد و می فرختو با در امد اندکی که داشتند امرار معاش میکردن تا اینکه یک روز مریم خانم به جنگل رفت که هیزم بیاره و دیگر برنگشت و تمام مسئولیت خانواده و زندگی و سرپرستی شفیقه ۵ ساله به عهده مهدی بود مهدی که بچه ای خیلی زرنگ بود به همراه اهلی روستا چند روزی را دنبال مادرش در جنگل گشت و بی نتیجه بود انگار شده قطره اب به زمین فرو رفته.شفیقه که خیلی برای مادرش بی تابی میکرد .مهدی گفت ببین خواهر جان اگر قول بدهی گریه نکنی و در کارها کمکم کنی من هم یک حجاب بی نهایت زیبا برای خواهم خرید شفیقه با گریه گفت داداش تو که پول نداری مهدی گفت ببین شفقیه جان هیچ کسی وقت به دنیا می اید با خود پول مالی نمی اورد بلکه با کار و کوشش ان را به دست خواهد اورد نترس من به تو قول دادم حال بگیر بخواب. فردا صبح که بیدار شد ارام شفیقه را نیز بیدار کرد و گفت بیا خواهر برویم سر مزرعه بعد دو تایی رفتند.سر مزرعه که رسیدن مهدی گفت ببین این زمین ما با ید اول شخم بزنیم بعد بکاریم و که گندم شد برداشت میکنیم شفیقه با نا امید گفت داداش ما با چه چیزی این هم زمین را شخم بزنیم در این هنگام چند نفر از اهلی روستا که صدا بچه ها را شنیده بودنده نزد انان امدن و گفتند ناراحت نباشید ما زمین را برایتان شخم خواهیم زد شما بروید کمی هیزم جمع کنید تا یک چای درست کنیم و با هم بخوریم و خستگی را بدر کنیم . شفیقه و مهدی با خوشحالی رفتند طرف جنگل و با ترس و دلهره مقداری هیزم جمع کردند و اوردن تا بچه ها امد اهلی روستا با چهار دستگاه تراکتور زمین کوچک انان را شخم زده بودند و بزر گندم را پاشیده بودند بچه ها وقت این کار اهلی را دیدن بی نهایت خوشحال شدند. شب ارام ارام فرا می رسید شفیقه در راه منزل گفت داداشی یادت نرود قول دادی امسال برایم یکحجاب قنشگ مثل حجاب زهرا خانم برایم بخری مهدی گفت یادم قول دادم .شب اندکی نان خشک خالی که داشتن خوردن  و روز بعد دوتای با هم رفتن جنگل و هیزم اوردن برای فروختن و مردم هم سفارش هیزمهای خود را به این دو تا بچه میدادند اخه میدونست که مهدی هیچ چیزی را قبول نمی کند مگر اینکه مال دست رنج خودشان باشد روز به روز وضیعت زندگی شفیقه و مهدی بهتر و بهتر شد تا اینکه مهدی گفت خواهر جان شما خانه باش من میروم روستای بالای کمی وسایل بخرم و بیارم شفیقه گفت داداشی حجاب من یادت نرود.مهدی راه افتاده و شفیقه که از تنها خیلی می ترسید کمی به خود دلداری داد بعد گفت بهتر تا داداشم برمی گردد من هم خانه را تمیز کنم.عصر مهدی با کوله باری از وسایل وارد خانه شد شفیقه از خوشحالی خودش انداخت در بغل مهدی مهدی گفت خواهر جان بیای این وسایل ها را جدا کنیم  شفیقه گفت اول چای که برایت دزست کردم نوش جان کن بعد و قوری  را اورد شروع کردن به چایی خوردن . مهدی گفت بیا خواهر این کمی قند و چای و روغن و وسایل دیگر خانه را جای خوبی بگذار بعد گفت خواهر جان بیا این هم حجاب قشنگ بهترین خواهر دنیا انگار که دنیا را به شفیقه داده باشند از دیدن حجابش اینقدر خوشحال شد  بعد گفت بیا برایت لباس و جوارب هم خریدم شفیقه از شادی خودش را انداخت در اغوش مهدی بعد هر دو شروع کردن به گریه بعد از مدتی مهدی گفت مگر قول ندادی گریه نکنی شفیقه گفت خودت هم که داشتی گریه میکردی مهدی  زد زیر خنده و گفت راست میکی ها بعد شام خوردن و خوابیدن که صبح زود بیدار شوند و بروند سر مزرعه اخه موقع برداشت محصول بود مهدی تا صبح خوابش نبرد که فردا خدایا چکار کند و این هم را کندم را تنهایی چطور دور کند در این فکر بود که خوابش برد. صبح که سر مزرعه رسیدن دیدن تمام گندم ها انان دور شده و فقط بایست ببرد اسیاب تا ارد برای زمستان تهیه کند.وقتی اردها را از اسیاب اورد مقداری را برای اذوقه زمستان ذخیره کرد و مقداری را نیز فروخت با پول ان چند گاو و گوسفد خرد تا در زمستان بی شیر و ماست نباشند و روزها  همینطوری سپری می شد شفیقه و مهدی روز به روز بزرگتر می شدند.و گاوها و گوسفندان انان اینقدر زیاد شده بود که حد و حساب نداشت به عبارت دیگر مهدی و شفیقه که به سن بلوغ و تکلیف رسیده بودند در میان اهالی روستا زبان زد عام خاص شده بودند که شفیقه سرش برود نمازش نمی رود و تا حال هیچ کسی شفیقه را بدون حجاب حتی در حیاط و منزل خودشان ندید و مهدی هم به خاطر اینکه کودک بیش نبود بدون کمک مردم توانسته بود خواهر ش را به این خوبی تربیت کند و خود نیز سر باری کسی نباشد بیشتر اهالی ده راضی بودند که کاش پسری مثل مهدی و یا دختر چون شفیقه داشتن تا اینکه روزی شفیقه گفت داداش جان ببخشید یک چیزی را بگم ناراحت نمی شوی مهدی گفت خواهر جان من که از دست تو ناراحت شدم که این دومیش باشد شفیقه گفت ببینم داداش جان تو دیگر مردی شدی کار امد و دنیا دیده بایستی هر چه زودتر ازدواج کنی مهدی خندید گفت ببینم  این حرفها را کی یادت داده هان خواهرجان و بعد شروع کردن به شوخی. تا اینکه یک روز شفیقه در حال نماز بود که چند نفر از اهالی روستا وارد منزل انان شدند مهدی با انها خوش وبش گرمی کرد شفیقه هم نمازش تمام شد با ان حجاب زیبایش به انها خوش امد گوی گرمی گفت. پس از مدتی یکی از ریش سفیدان روستا گفت ببین پسرم در دین مقدس اسلام گفتندند که ازدواج سنت است و ما برای خواستگاری شفیقه برای پسر اسماعیل اقا امدیم مهدی کمی مکث کرد بعد گفت اجازه بدهید نظر خواهرم را بپرسم چشم جواب من جواب خواهرم است اگر ایشان راضی باشند من حرفی ندارم  و مهمان ها رفتند مهدی خیلی با خواهرش صحبت کرد که پسر اسماعیل اقا پسر خوبی ما در یک روستا بزرگ شدیم و اخلاق و رفتار خوبی که دارد و اون به خاطر این حجاب زیباست که عاشقت شده من این مدتهاست که میدونم شفیقه گفت نه تا شما ازدواج نکنی من محال راضی بشم .بعد از کلی گفتگو بالاخره شفیقه به حرف برادرش راضی به این ازدواج شد.تا اینکه روز مقرر فرارسید و شفیقه عروسی کرد و به خانه بخت رفت . حال دیگر مهدی ماند بود کوله بار مشکلات زندگی تا اینکه با پا در میانی ریش سفیدان روستا رفتن خانه محمود اقا و دختر او را برای مهدی خوستگاری کردند.روز عروسی شفیقه همراه همسرش امدند و تمام کار و بار عروسی را به عهده گرفتند پس از پایان عروسی شفیقه ارام رفت گوشه از اتاق و از داخل کمد حجاب اش را که در کوچکی مهدی برایش خرید بود در اورد گفت داداشی ترا بخدا اگر روزی از این دنیا رفتم این حجاب را با من بخاک بسپار اخه این تنها ارزو من در این دنیا بود است و من تمام این دارایی و زندگی و خوشبختی را از این حجاب میدانم . نویسند سید فخرالدین صدرالساداتی پیرانشهر