داستان بنام راز پنهان نو یسنده سید فخرالدین صدرالساداتی.....
یکی بود یکی نبود غیر از خدوند مهربان کسی نبود ..
در یکی از شهر این سر زمین خوب قشنگ خانواده بود که جمعا پنج نفر بودند اول پدر خانواده اسماعیل اقا مرد مهربان و دوست داشتنی بود و دوم کبری خانم خانم خونه و کدبانو این دو صاحب سه دخت بنامهای اکرم و اقدس و سارا بودند اکرم از دو خواهر دیگرش برزگتر و خوب بد تمام احوالت دور بر خوب می دانست و بر هر دو خواهر خود فخر می فروخت که من زیبا هستم و از این جور حرفها ولی اسماعیل اقا و کبری خانم هر دو دختر های کوچکتر دوست داشتند اخه انها هر کاری را با اجازه پدر و مادرشان انجام میدادند و تمام اتفافات اطراف خود را با بزرکترها خانواده در میان می گذاشتن ولی اکرم اینطور نبود هر چه پدر و مادرش نصیحت اش می کردند بیشتر لج میکردو همیشه این شده بود ورد زبانش دیگر ان زمان رفت انون مال دویست سال قبل بود الان زمان زمان تیپ و مال کلاس اینجور چیزهاست و ما خودمان مختار زندگی خودمانیم من خوب میدونم چکار میکنم بابا مامان ترا به خدا بس اخرش از دست شما من خودم میکشم دوستانم ببینید با چه پوز و تیپ می اید خیابون شما مغزتان مال دو قرن پیشه هر چه دو خواهر کوچکتذ و پدر مادر می گفتند او بیشتر لج میکرد تا اینکه روز در یکی از سینما ها با پسر زیبا بنام فرهاد اشنا شدو روز بروز علاقش به فرهاد بیشتر وبیشتر میشد و فرهاد برای اینکه خوب مغر اون بزن هر روز با لباسی که از دوست تان و رفقا قرض میگرفت پوز میدادو برای اکرم از عشق و اتش عشق که قلب او را سوزانده تعریف میکرد تا اینکه روزی اکرم به فرهاد گفت که باید بیا خوستگاری و کار تمام کنی فرهاد این امروز و فردا ماهی را همیطوری سپری میکرد روزی به اکرم گفت اینقدر پارک و سینما رفتیم دیگه خسته شدم بیا بریم خونه ما اکرم اول قبول نکرد ولی فرهاد باز یکی دوتا دروغ دیگر را تحویل اکرم داد و اورا راضی نمود فرهاد در راه به اکرم گفت که امروز کسی خونه مان نیست و همه رفتن زیارت تا فراد هم برنمی گردن نزدیکخونه که شدن فرهاد به اکرم گفت چند دقیقه صبر داشته باش تا دوتا ساندویچ و نوشابه بگیرم تا حداقل گرسنه نمایم اکرم همانجا ایستاد و فرهاد خیلی زود برگشت همراه با دوتا نوشابه و ساندویچ ارام ارام راه افتاده اند یکی دوتا کوچه را پشت سر گذاشتن فرهاد جلو درب بزرگ ایستاد و کلید را از جیب اش در اورد و درب خانه را باز کرد خانه نگو قصر بگو ودوتا وارد هال واتاق شدند اکرم بهت زده شده بود که ایا این خواب است یا بیداری روی به فرهاد کرد گفت خونه خودتونه فرهاد با زرنگی جواب داد خونه ماست یعنی من تو انگار دنیا را داده باشند به اکرم ناخود اگاه ارام ارام لباسهایش را در اورد و شروع کرد به رقص و پایکوبی تا کاملا خسته شده و رفته روی تخت درازکشید فرهادکه منتظر این لحظ بود ارام ارام به او نزدیک شدوخود را روی اکرم که دیگر چیزی تنش نبود انداخته ضبط ارام ارام اهنگ ملایم را می نواخت بعد از مدتی اکرم که به خود امددید اه خدا من کار که نباید بشود شده بود خیلی نارحت شد و شروع کرد به گریه فرهاد خیلی اکرم را دلدار داد ولی اکرم سر در گم شده بود تمام حرفها پدرو مادر و خواهر در ان لحظ به یادش امد ولی دیگر هیچ راه برگشت نبود در اخر فرهاد او را با یک جمله فریب داد و ان این بود چیزی نشد مگر قرار نیست ما با هم ازدواج کنیم پس چرا ناراحتی حال باید صد در صد مطمئن باشی که مال منی با این حرف اکرم ارام شده و فرهاد او را راهی منزل خودشان کرد دیگر از شور و شوق جوانی داد بیداد اکرم خبر نبودپدر و مار و خواهران اکرم از کارها او و اینکه یک دفعه صد در صد عوض شدن اکرم در تعجب بودنروزها گذشت امان از فرهاد خبری نشد که نشد اکرم تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه و برای همین منظور چادر برداشت همه زدن زیر خنده مادر گفت از کی تا حالا اکرم خانوم چادری شدن و خواهران هر یکی چیزی گفتندولی اکرم توجه نکرد از منزل بیرون رفت در راه هی خدا خدا میکرد که هر چه زودتر فرهاد پیدا کنه و بگه دلش چقدر برای او تنگ شده و قرار خواستگاری را هر چه زودتر بگذارند هر چه اثر از فرهاد پیدا نکردوارام ارام بطرف خونه شون راه افتاد در راه هزاران جور فکر میکرد اینکه تا برس خونه فرهاد رفته خوستگاری و این مسئله به خوش تمام میشود و او به تمام ارزوهای خود می رسد در همین فکرها بود مه بدر خونه رسد و وارد حیاط شد از دور کفشها را نگاه کرد نه مهمون نداشتن ارام ارام با دل شکسته وارد خانه شده سلام کرد رفت گوشه نشست مادرش و دو تا خواهرش هر چه گفتتند چه شد مشکل چه به ما بگو فقط در جواب گفت سرم درد میکند حوصله ندارم رفت به اتاق خودش شروع کرد گریه با صدا هق هق گریه اش خواهرش وارد اتاق اوشدن هر چی سعی کرد بفهمند چه شده اکرم چیزی نداشت که بگه فقط میگفت بخدا چیزی نیست سرم درد میکنه و مادر اکرم اومد گفت پاشو ببرمت دکتر هر چه اسرا کرد فایده نداشت شب که همه خوابیدن اکرم تصمیم گرفت برود درب منزل فرهاد ببینه چه مشکل برای فرهاد پیش اومد با همین فکر و خیال خوابش بردفردا ان روز اکرم زود صبحونه اش را خورد خدا حافظی کرد رفت منزل فرهادقلب اش اینقدر تند تند می زد انگار می خواهد از سینه اش بزن بیرون رفت جلو درب زنگ درب را فشار داد پس از چند لحظ مرد میانسالی در را باز کرد گفت بفر با کی کار دارید اکرم با خجالت و شرمندگی گفت ببخشید با اقا فرهاد کار داشتم مرد گفت دخترم با فرهاد چکار داری اکرم گفت ببخشید کارم خصوصی است باید با خودشان صحبت کنم مرد گفت راستش فرهاد دیگه اینجا نیست بیرونش کردم اخه اون مستخدم من بود یکی دو روز من با خانوده ام رفته بودم زیارت همسایه ها می گفت با یک دختر غریبه نامحرم اورد منزل من حرف مردم من هم به خاطر ابرویم اون بیرون کردم هنوز حرفها مرد تمام نشد بود که اکرم با شیندن ان بیهوش شد مرد گفت چی شده دخترم اب بیارین همسر مرد اومد اکرم بردن درون خونه تا کم کم حالش خوب شد بعد از چند دقیقه اکرم زد زیر گریه زن صاحب خونه خودش به اکرم نزدیک کرد و شوهرش را بیرون فرستاد تا از سرگذشت اکرم اگاه بشه و اکرم انچه که اتفاق افتاده بود را برای او تعریف کرد زنه صاحب خونه قول داد هر طوری که شده ادرس فرهاد را پیدا کنه و بده به اکرم اکرم که کم کم ارام شده بود خدا حافظی کردرفت زنه صاحب خونه تا دم در اکرم همراهی کرد روزها و ماه از این ماجرا گذشت تا اینکه روز زنه صاحب کار فرهاد به اکرم خبر داد که بیا ادرس فرهاد را برایت پیدا کردم اکرم با عجله راهی منزل زنه شده وقتی به درب منزل رسید تمام صحنه جلو چشماش به نمایش در امد اکرم هر طوری بود خود را کنترل کرد زنگ درب را به صدا در اورد زنه صاحب خامد در را باز کرد گفت بیا تو ادرسش را برایت پیدا کردم اگر دیدیش دیگه ولش نکن اکرم با عجله ادرس را گفت تشکر کرد رفت پس از چند خیابان و کوچه بالاخره ادرس فرهاد پیدا کرده اون پایین شهر زندگی میکرد وقت به درب مورد نظر رسید زنگ درب را زده چند دقیقه طول کشید تا پیرزنی امد گفت کی اکرم ارام گفت منم مادرجان بی زحمت درو باز کنیدپیر زن در را باز کردگفت بفرما دخترم با کی کار داشتی اکرم گفت ببخشید با اقا فرهاد کار داشتم پیرزن با شنیدن اسم فرهاد اشک از چشماش سرازیز شدو گفت بیا تو دخترم با فرهاد چکار داری اکرم گفت شما نسبتی با اقا فرهاد دارید پیرزن گفت بله اون پسر کوچکم بود چکارش داری اکرم گفت با خودش کار دارم پیرزنه گفت دخترم اگه ازیت چیزی دزده یا قاپیده اون ببخش اکرم گفت نه نه اینطورها نیست در باره او فکر بد نکنیدفقط بگو کجاست کار واجبی با او دارم پیر زن با ارام گفت اون دیگه اینجا نیست و بعد شروع به تعریف کرد و گفت چون از کودکی سرپرستی نداشت و دوستان ناباب زیادی داشت او را وادار به دزدی میکند تا اینکه دو هفته پیش کیف یک خانم با موتور قاپیده بود باموتور عین فرار تصادف کرده عمرش داد به شما انگار دنیا یکبار خراب شده بود و افتاده و روی اکرم حدود یک ساعت بیهوش شد وقتی به هوش اومد دو باره بیهوش شد وقت به هوش اومد تمام ماجرا رابرای پیر زنه تعریف کرد پیرزن خیلی ناراحت شدنمی دانست چکار کند خورشید داشت ارام ارام غروب میکردو اکرم با قلب شکسته و با ابرو رفته ارام ارم راهی منزل شددیگر از ان اکرم شلوغ شاد خبر نبود هر چه در خانه اسرار میکردن چیزی نمی گفت تا اینکه برای خواهرش خواستگار اومد انها عروسی کرده اند و به خانه بخت رفتن اکرم ماند بود با یک دنیا غم هر چه مادر و پدرش میگفتند دختر ازدواج کن فقط میگفت نه تا اینکه یک شب اینقدر مریض شد و از شدت درد از هوش رفت پدر و مادر پیرش او را به بیمارستان رساندن پس از معاینه ات زیاد دکتر گفت همراه هان مریض پدر و مائر اکرم سراسیمه به طرف دکتر دودیدن دکتر گفت ناراحت نباشید چیز نیست انشا الله تا مدت دیگه شماها پدر بزرگ و مادر بزرگ خواهد شد ناراحت اش از بابت اینکه بچه اولش پدر و مادر اکرم مات مانده بودند تا اینکه مادر اکرم گفت اقای دکتر اشتباهی شدم دخترم هنوز ازدواج نکرده دکتر با خنده گفت شوخی بی موردی بود اکرم که تازه بیهوش امد بود همه چیز را شنید و برای همین خاطر خودش از پنجره اتاق بیمارستان به بیرون کرد .. نویسنده سیدفخرالدین صدرالساداتی ۲۵/۱۱/۱۳۸۷ موفق باشید....