داستانی بنام حجاب نویسنده سید فخرالدین صدراساداتی.
زمستان در یکی از این شهرهای زیبا دختر بچه دیده بجهان
گشود و خانواده پدر و مادر از بدنیا امدن این کودک که اولین فرزند خانواده خانواده
بود خیلی خوشحال شدند و بعد از یکی دو روز نامی برای اون انتخاب کردند بنام
نرگس نرگس از همان کودکی با نگاه به مادرش کار او را تقلید می کرد از جمله
روی سر انداختن حجاب و ایستادن برای نماز . ارام ارام دیگر نرگس بزرگ شده بود و
خوب بد را به خوبی می فهمید تا اینکه راهی دبیرستان شد. نرگس حال دیگر خود خانمی تمام و کمال شده بود خود تصمیم می گرفت و تصمیم هایش را با پدر و مادر
خود در میان می گذاشت تا اینکه روزی در راه دبیرستان با پسر جوانی بنام احمد
اشنا شد و با هم قرار ازدواج گذاشتن نرگس خود را شیفته و عاشق احمد میدانست
هر چه را که احمد می گفت سریع قبول میکرد تا اینکه به اسرار نرگس احمد قرار شده تا دو روز دیگر بفرستد خواستگاری نرگس . نرگس تمام ماجرا عشق و عاشقی
خود را برای مادرش تعریف کرد و در اخر گفت ببخشید مامان جون احمد و خانواده اش
فردا شب می اید منزل ما برای خواستگار دلم خیلی شور می زند.مادرش گفت ببین
عزیزم من تا تحقیق نکنم به انها هیچ جوابی نمی دهم . نرگس گفت مامان جون چرا اذیت میکنی من اخمد را خوب می شناسم دارای خانواده خوبی هستند و احتیاجی به هیچ نیست انها راضی و ما هم راضی کار دیگر تمومه. چرا الکی دنبال بهانه میگردی ولی مادرش .فقط حرف خودش را زد. فردا صبح زود مادر نرگس از منزل خارج شد و دنبال تحقیق احمد و خانواده اش رفت تا عصری خسته و کوفته به منزل برگشت. روی به نرگس کرد و گفت دخترم این خانواده بدرد تو نمی خورند من هر چه پرس و جو کردم مردم می گفتند اینان تازه به دوران رسیده هستند از این جور ادمها دور کنید ولی نرگس قبول نکرد تا اینکه در اخر گفت اگر نگذاری با احمد ازدواج کنم خودم را خواهم کشت مادرش به خاطر ه اینکه تا فرزندشان از دست نرود قبول کرد و بعد تمام ماجرا از اول تا اخر برای پدر نرگس تعریف کرد گفت نرگس جون دخترم عجله نکن پشیمان خواهید شد ولی نرگس قبول نکرد . از انطرف هم احمد به خانواده اش گفت بود اگر نرگس را برایش خواستگاری نکند خودش خواهد کشت. شب مهمان ها درب خانه نرگس را زدن و وارد شدن با کمی شیرینی و گل پدر داماد حرف را شروع کرد تا اینکه همگی راضی و حرفها تمام شد. و حاجی اقا امد همان شب احمد و نرگس را عقد کرد چند روز بعد عروسی کردند و رفتند خانه بخت.ولی بعد از چهار روز عروس یعنی نرگس برگشت خانه و گفت مامان من ببخشید من در این ۱۸ سال عمرم همیشه نمازهایم را سر وقت خواندم و هیچ وقت بدون حجاب جای نرفتم الان چهار روز است که ازدواج کردم ولی احمد کا ملاعوض شده و تنها جمله احمد شده طلاق نمی دانم چکار کنم مادرش گفت صبر داشته باش عزیزم من با احمد و خانواده اش صحبت خواهم کرد ببینم مسئله چیست. فردا انروز مادر نرگس به منزل احمد رفت و تنها گفته انها طلاق بود حتی والدین احمد هم راضی به طلاق بود و حرف اخرش این بود از اول این ازدواج اشتباه بوده است خانواده ما کجا خانواده شما کجا مادر نرگس گفت در این بین تکلیف دخترم چی می شود احمد گفت مهریه اش را تمام پرداخت میکنم هر چه مادر نرگس گریه و زاری کرد ولی حرف احمد یکی بود کادر نرگس گفت تعجب میکنم شما که می گفتی اگر نرگس با من عروسی نکند خودم را خواهم کشت ولی حال چی شده احمد دست مادر زنش را گرفت و به بیرون از منزل راهنمایی کرد بعد از چند روز در دادگاه احمد به قاضی گفت اقای قاضی نرگس پاکترین زن روی زمین است ولی ما خانواده ثروت مندی هستیم و با خانواده متوسط انها جور نمی شویم و . قاضی پس از شنیدن حرفها انان حکم طلاق را صادر کرد. این داستان واقعی بود . نویسنده سید فخرالدین صدرالساداتی . پیرانشهر.
.