عشق.المانی .یا حجاب ایرانی.نویسنده سید فخرالدین صدرالساداتی.
در یک شب سرد زمستان در یکی از خونه های این شهر دور دختری دیده به جهان گشود بنام پریسا . پریسا در خانواده کوچکی بدنیا امده بود پدر پریسا به علت بیماری ار کار افتاده تلقی می شد و مادرش تمام مسئولیت خانواده را به داشت خرید و فروش معاملات همه ای کارها به عهده مادر خانه بود ولی پریسا بدون کم کاست در زندگی داشته باشد روز به روز بزرگتر می شد تا به سکه غرور خاصی به دست دهد دیگر ان پریسا سابق نبود حالا دیگر بدون اجازه پدر و مادر خود سرانه تصمیم می گرفت تا اینکه روزی در پارک شهر کوچکشان با زنی میان سال اشنا شد زنی میان سال که فاقد حجاب و تنها مانتو کوتاهی پوشیده بود رو به پریسا کرد و باب گفتگو را اغاز نمود و فوری دل نازک پریسا را فریب دادپریسا با ساده کی تمام به حرفهای زنی میان سال گوش فرا داده بود تا اینکه زنی میان سال گفت ببخشید من خودم معرفی نکردم اسم من زهره است و توی این دنیا یک پسر بیشتر ندارم اون هم خارج از ایران زندگی میکند. پریسا پس از مدتی به حرف در امد گفت اسم منم پریسا و تک فرزند خانواده ام هستم زهره خانم تا ساده گی پریسا را دید فورا شروع به تعریف از سفرهای که رفت و ثروت و سامان خودش و پسرش کرد چنان با اب تاب قصه زندگی خود و پسرش را تعریف میکرد انگار توی این دنیا جز انان کسی دیگری نیست ارام داشت خورشید غروب میکرد پریسا از زهره خانم خدا حافظی کرد با سرعت به طرف خانه راهی شده تمام فکرش به زهره خانم و حرفهایش و پسرش بود تا به خود امد جلو درب منزل شان بود خودش هم تعجب کرد که چقدر زود به منزل رسید است تا وارد خانه شد داد زد مامان مادر که خیلی نگران پزیسا شده بود سراسیمه بیرون پرید گفت بله دخترم چه شده کسی دنبالت کرد ه پریسا گفت مامان چی هی تند تند حرف میزنی بگذار من هم حرفم را بزنم بعد انچه که در پارک اتفاق افتاده بود را برای مادرش تعریف کرد مادرش گفت عزیزم تو دیگه نبای انجا بروید این جور ادمها حقه بازند می خواهد فریب بدهد دیگر به هیچ وجه حق نداری نه اون ببینی و با او حرف بزنی هر چه مادر پریسا گفت پریسا زیر بار نرفت اخه مادرش را راضی کرد فردا دو تایی بروند و زهره خانم را ببینندپدر پریسا که از کار افتاده بوده گفت دختر تو در زندگی از هیچ چیزی کم کاست نداری پس بسیار مواظب اطراف خودت باشد و برای خودت و ما درد سر درست نکن و حرفهای مادرت را جدی بگیر اخه من دیگه یک پام روی لب گوره پس تو باید مواظب خودت و مادرت باشی پریسا در جواب پدرش فقط گفت چشم بابا جون مطمئن باش من مواظب خودم هستم بعد شب بخیر گفت رفت بخوابد اما هر چه سعی کرد نتوانست بخوابد چند بار از رختخواب بیرون امد اب خورد سر جاش دراز کشید ولی فایده نداشت فکرش فقط پیش زهره خانم و پسرش در خارج بود تا اینکه دم دمهای صبح خوابش برد. صبح مادرش با ارامی پریسا را از خواب بیدار کرد پریسا با علجه دست و صورتش را کم خیس کرد گفت مامان جون ترل بخدا زود باش من امروز گرسنه نیستم الان زهره خانم منتظر ماست با هر زحمتی که بود پریسا مادرش را با عجله به پارک محل قرار برد تا رسیدند پریسا همه جا خوب نگاه کرد گفت خدا را شکر هنوز نیامد است در این داشت حرفها دیروززهره خانم را تعریف میکرد ناگهان چشم به زهره خانم افتاد که تا داشت وارد محدود پارک میشد ارام گفت مامان جون اون زنی که داره میاید زهره خانم مادرش گفت اینه پس حجابش کو این چه سر وضع که داره پریسا گفت مامان چه می گویی اون مثل ما نیست اون یک زن امروز یک روز ایران یک روز خارجه است در این حرفها بودند که زهره خانم سر رسید و سلام کرد پریسا و مادرش جواب سلام او را دادند و مادر پریسا ارام گفت بفرما بشین زهر خانم گفت شما هم بفرماید پریسا دخترم حالت توچطوری خوبی عزیزم مادر پریسا گفت دیروز پریسا گفت که در پارک با شما اشنا شده است و شما خجالت نمی کشید با این سر وضع بدون حجاب میای تو ی خیابون و شهر می گردی زهره خانم که زنی شیاد و مکاری بود خود را نباخت ارام گفت نه جانم من دیگه پیر شدم من خودم حجاب خودم است من نمی توانم چادر سرم کنم اخه می دونی من یک روز ایران هستم و فرداش المان بعد با اسرار و التماس زیا پریسا و مادرش را به یک کافه برای چای خوردن و اشنای بیشتر دعوت کرد.در رستوران زهره خانم کلی از زتدگی مرفعش و کار و پسرش در خارج چکار است تعریف کرد مادر پریسا سفره دلش را باز کرد گفت من هم شوهرم کارمند بود ولی به علت بیماری سرطان از کار افتاده تلقی شده و الان در منزل است تمام امورات زندگانی به عهده منه از جمله خرید و فروش چند قعط زمین کوچکی که داشتم پس از مدت گفتگو مادر پریسا خیلی اسرار کرد و بالاخره زهره خانم را راضی نمود بروند منزل انان و نهار را با هم بخوردندهر سه نفر ارام ارام راه افتاده و در راه از هر دری سخنی گفتند تا اینکه به منزل رسید یا الله بفرما پریسا دوید طرف اتاق پدرش و ماجرا دیدار و دوستی مادرش و خودش را برای باباش خلاصه کرد زهره خانم هم امد با بابا پریسا کل احوال پرسی نمود . و بعد برای نهار که در راه از رستوران گرفته بودند دور هم جمع شده اند بعد از نهار زهره خانم با پریسا برای چند لحظه تنها شده اند زهره خانم فوری عکس را از جیب در اورد و به پریسا نشان داد و گفت این عکس پسرم اگه راضی باشی من با پدر و مادرت در باره ازدواج تو با پسرم صحبت خواهم کرد و تو را خواستگاری میکنم برای پسرم پریسا سرش را زیر انداخت و چیزی نگفت مادر پریسا وارد اتاق شد گفت چی چرا اینقدر ساکت هستید بعد گفت پریسا بابا ناراحت است برو یک سر بهش بزن زود برگرد اون اتاقه تا پریسا بیرون رفت زهره خانم گفت به واقعیت من پریسا را مثل فرزند خودم دوست دارم او دختر بسیار خوبی حجابی مومن ومن توی این دنیا تنها یک پسر دارم اون هم در المان زندگی میکند اگر اجازه بدهید من فردا شب برای خواستگاری پریسا برای پسرم که اسمش محمد است می ایم مادر پریسا با شنیدن این حرف کمی شوک زده شود ارام گفت ببخشید زهره خانم اولین پریسا هنوز بچه ست دوم اون یک بابا مریض دارد اگر ازدواج کند باید در کشور خودمان ازدواج کنه اخه ما که به جز پریسا فرزندی دیگری نداریم پریسا پشت در ایستاده بود و حرفهای مادرش و زهره خانم را گوش میداد نا خود اگاه وارد اتاق شد گفت مامان من دیگه بچه نیستم خوب و بد خودم را خوب می فهمم . در اخر مادر پریسا گفت چند روزی به ما فرصت بده ببینم چطور میشد. در این مدت پریسا هر روز خدا خدا میکرد که این چند روز تمام بشود و مادرش جواب مثبتی به زهره خانم بدهد. پریسا خود را غرق رویا سفر و عروسی در المان با یک سرمایه دار کرد بود تا اینکه روز موعود فرارسید و زهرا خانم برای جواب امد منزل پریسا .پریسا و مادرش و پدر خانواده به گرمی از زهره خانم استقبال کردند و هر دو طرف حرفها خود را زدند ولی مادر پریسا هر چه اسرار کرد که در این این مراسم انجام شود زهره خانم قبول نکرد تا اینکه مادر پریسا گفت من نمی توانم دوری پریسا را تحمل کنم . زهره خانم گفت ناراحت نباش فکر کن هر دوتایشان رفتن ماه عسل . سه بعد در یک رستوران مراسم عروسی انجام شد ولی از داماد خبری نبود پریسا از شادی در پوست خود نمی کنجید تا اینکه فردا صبح پریسا همراه خانواده اش و زهره خانم راهی فرودگاه شدند تا پریسا را بدرقه کرده باشند . مادر پریسا در فرودگاه کل حرف و نصایح را به پریسا گفت تا اینکه بلند گو فرودگاه اعلام کرد که پرواز ایران . و المان اماده مسافرین محترم سوار شوند پریسا پدر و مادرش را در اغوش کشید و زد زیر گریه مادر و زهره خانم کلی او را دلداری دادندپرسیا به طرف هواپیما رفت سوار شد .... پریسا در هواپیما کلی فکر میکرد که شوهرش بایستی مرد میان بالا یا قد بلند و هیکلی باشد اخه پریسا فقط یکبار عکس نیم تنه او را دیده بود و هزاران فکر بالاخره هواپیما در فرودگاه المان نشت. پریسا از هواپیما پیاده شده دختری زیبا با حجاب اسلامی ایرانی بودنش را به نمایش می گذاشت. بعد از چند لحظه پریسا دید که جوانی روی چرخ دست ارام ارام به طرف او میاید پریسا به او توجهی نکرد تا اینکه جوان او را صدا زده پریسا منم محمد کجایپریسا با تعجب پرسید محمد توی ولی با ان عکسی که من در ایران دیدم شباهتی زیادی داری محمد گفت حالا خسته برویم منزل بعد صحبت میکنیم . پریسا با شک و تردید همراه محمد سوار تاکسی شده اند و راهی منزل محمد شدند محمد گفت این جا ایران نیست این کشور دارای تمدن است فوری این حجاب را بنداز بیرون از ماشین تا مردم به ما نخندیدن پریسا گفت بی خود من به ایرانی بودنم افتخار می کنم اگر سرم را از تنم جدا کنند حجابم از سرم و خود دور نمی کنم اگه یک دفعه دیگه این حرف را بشنوم یک راست بر میگردم ایران در این هنگام تاکسی ایستادپریسا پیاده شد و چرخ محمد را اورد هر دو نفر ارام ارام راه افتادن و بعد از چند دقیقه محمد جلو درب منزلی ایستاد گفت بفرما اینجا خونه منه پریسا گفت خونه شماست یا خونه ماست . محمد گفت ببخشید خونه ماست الان برو اون اتاق تا فردا استراحت کن من می روم بیرون کار دارم فردا با هم می رویم به محل کار من .پریسا از امد نش و از طرز صحبت محمد و دیدن مردم المان با این ریخت و لباس خیلی پشیمان شده بود نمی دانست چکار مند تا بخود امد دید شب شده هر چه منتظر شده محمد نیامد نزدیکهای صبح بود محمد خسته گوفته امد بدون این که حرف بزند روی چرخ خوابش برد فردا صبح محمد گفت ببین پریسا من تو را دوست دارم ولی من قطعی نوخا هستم درسته مادرم این به شما نگفته وکار من هم این شبها در رستوران ظرف شویی میکنم ولی با بودن تو کارم بسیار بهتر خواهد شد تو میتوانی در کاباره بخوانی یا برقصی و از دست ایران و حجاب راحت بشی پریسا با شنیدن این حرفها انگار دنیا روی سرش خراب شده بود دیگر چیزی نمی شنید. پس از چند دقیقه به خود امد گفت ببین اقا پسر من مثل زنها این جور کشورها نیستم یادت باشد من یک زنی ایرانی هستم زنی ایرانی یعنی دارای عزت شرف و سر بلندی من همین الان به ایران بر میگردم و اگر مادرت هم به من میگفت تو اینجا ادمی پست و خود فروش هستی من اینج نمی امدم محمد گفت دختر خوب کل دختران ایران ارزو دارند بیا خارج و این جا ازاد باشدو در ازادی کامل زندگی کنند. پریسا گفت درست مادرت دختران را فریب میدهد و سرشان کلاه میگذارد ولی من از اون دخترها نیستم زود باش منو برسان فرودگاه محمد که دید پریسا تسلیم نمی شود سوت کوچکی را زده و چند نفر جوان وارد اتاق شدند و محمد روی به انان کرد گفت این دختر خانم اسلامی حرف حساب حالیش نمی شه انقدر او کتک بزنی تا خوب حساب کتاب اینجا بیاید دستش چند جوان هم بدون هیچ گونه حرف پریسا بیچاره را زیر مشت لگد گرفتند اینقدر اون زدن تا از هوش رفت. وقت بهوش امد دید دختری جوانی بالای سرش نشته و پریسا را دلداری می داد پریسا گفت تو کی هستی و اسمت چی . دختره گفت منهم ایرانم مثل خودت من هم مثل خودت به قصد ازدواج با محمد امد ولی الان دیگر کارم شده رقاصی و تمام ماجرا را برای خود را گفت . پریسا هم تمام سر گذشته خود را تعریف کرد و از دختره کمک خواست تا هر چه زودتر به ایران برگردد دختره که اسمش مریم بود قول داد که در گوتاهترین زمان به هر طریق که شده پریسا را برگرداند. و مریم رفت پریسا تنها در منزل ماند . تا اینکه پاسی از شب گذاشته بود محمد مست و از خود بیخبر وارد منزل شد پریسا از ترس اینکه مبادا او را اذیت کند از ترس خودش را به خواب زده محمد چند بار پریسا را صدا کرد ولی پریسا جوابی نداد و محمد فکر کرد که پریسا خواب است هر طوری که بود خود را روی تخت اندخت و خوابید .پریسا تا اینکه مطمئن شده محمد خوابیده است پاسپورت و لباسهای خود را برداشت ارام ارام از خانه خارج شد و بعد شروع کرد بدویدن تا کاملا از انجا دور شد یک دفعه ایستاده و وحشت سر تا پای پریسا را فرا گرفت اخه اون که کسی را نمی شناخت و نمی دانست کجاست حتی زبان انها را نیز نمی دانست در این فکر وبود که یک دفعه وارد خیابان شد ناگهان صدا ترمز ماشین دیگر چیزی نفهمید. وقتی که چشمش را باز کرد چند بار ارام گفت مامان مامان بابا کجایی پرستار با تعجب به پریسا نگاه کرد گفت تو ایرانی هستی دخترم پریسا که یک دفعه همه چیز یادش امد بود شروع کرد به گریه و پرستاره گفت ناراحت نباش درد را به من بگو من قول میدهم که اگه جونم را هم بدهم کمکت کنم . پریسا تمام ماجرا را برای پرستاره که نام اش ماریا بود تعریع کرد ماریا گفت ناراحت نباش من کاری میکنم هر چه زودتر برگردی ایران. پریسا بعد از چند روز از بیمارستان مرخصت شد و همراه ماریا از بیمارستان خارج شدند در راه گفت عزیزم اون ماشین که با تو تصادف کرده بود ماشین پدرم بوده است و پدرم تمام هزینه بیمارستان و درمان تو را پرداخت است و خواسته تو را ببرم پیش اون .وقتی وارد منزل ماریا شدند پریسا متحیر شد چه خانه ای چه ثروتی در این هنگام ماریا گفت بیا اینجا عزیزم پاپا منتظر توست .پدر ماریا مردی میانسال بود پریسا رفت جلو و سلام کرد . پدر ماریا گفت دخترم من هم مثل خودت ایرانی هستم ولی سالهای خیلی زیادی است این جا زندگی میکنم خودت را ناراحت نکن من تمام ماجرا تو را میدونم اخه ماریا همه چیز را برایم تعریع کرده است ناراحت نباش من یک دوست در سفارت ایران دارم فردا با ایشان صحبت میکنم و از ایشان میخواهم شما را هر چه زودتر برگردند ایران. حال برو این حجاب را یک جا اویزان کن کمی هم ازاد باش پریسا گفت من ازادی اینجا را دیدم اگر مرا بکشید هم حجابم را زمین نمی گذارم و مرد میانسال شروع کرد به خنده گفت افرین دخترم ای کاش ماریا من مثل تو فکر میکرد.بعد ماریا گفت پاپا من می خواهم به همراه پریسا ببرم گردش حداقل اینکه تا اینجا که امد جاهای دیدنی اینجا را هم ببینه ولی ملریا گفت نه من نمی ایم اخه محمد و دوستانش دنبال من میگردن ولی با اسرار زیائ ماریا دوتای با ماشین ماریا رفتن بیرون .شب خسته و کوفته هر دو به منزل ماریا برگشتند .پدر ماریا روی به پریسا کرد گفت دخترم من با تو تصادف کردم پرونده در اداره پلیس است باید فردا با هم برویم انجا که پروند این تصادف را ببندیم و پریسا گفت احتیاجی به من ندارد فردا خودتان بروید و بگو ید که من رضایت دادم پدر ماریا گفت باشه دخترم پس بیا این برگه را امضا کن تا صبح ببینیم چه میشه. بعد شب بخیر گفتند و ماریا و پریسا رفتن خوابیدن هنوز خورشید طلوع نکرده بود که ماریا و پدرش با صدا زمزمه پریسا از خواب بیدار شدند انها دیدن که پریسا داشت نماز می خواند و با خدا راز نیاز میکرد.و سپس هر دو خود را بخواب زدن ماریا هر کاری کرد دیگر خوابش نبرد و ارام روی به پریسا کرد گفت نماز می خواندی پریسا گفت بلی از اینکه بیدارت کردم معذرت می خواهم ماریا گفت من قصه پریان و فرشته ها را زیاد شنیده بودم ولی وقتی تورا با ان حجاب در این وقت صبح بر روی جا نمازی دیدم انگار فرشته ای را دیده باشم خوش به حالت باز تا کمی درد دل کرد ند صبح شدپدر ماریا گفت بیا دخترم بریم پاسگاه شما بمان توی ماشین اگر زیاد اصرار کردن و قبول نکردن شما ان وقت بیا و رضایت بده بعد هر سه نفر سوار ماشین شدند و راهی پاسگاه پلیس شدند. پدر ماریا از ماشین پیاده شد گفت اینجا باشید تا من بیایم . رفت بعد از مدتی سراسیمه برگشت بدون هیچ حرفی با سرعت راهی منزل خودشان شد در راه هر چی ماریا از پدرش پرسید چه شده فقط گفت هیچ . وقتی به منزل رسیدن به ماریا گفت پریسا دیکر حق ندارد از منزل خارج شود .ماریا گفت پاپا اخه چرا پدر ماریا گفت عکس پریسا انجا بود و اون متهم به دزدی و فرار کرد بود باید سریع بروم سفارت و گرنه کارش دیگر تمام است رفت پریسا عجیب دلهره شدید داشت و ماریا هم او را دلدلاری میداد تا اینکه بابا ماریا برگشت کفت بلند شید برویم سفارت هر سه نفر راهی شدند . .وقت وارد سفارت شدند ماموران سفارت از پریسا بازجویی کردند و پریسا تمام اتفاقات را از اول بازگوی کرد مامور سفارت با مهربانی گفت دخترم کسی را که نمی شناسی اصلا نباید به او اعتماد داشت باشی برو خدا را شکر کن که با یکی از ماموران ما اشنا شد و به او برخوردی و گرنه خدا میداند چه بلای سرت میامد. حال بیا این دو تا فرم را پر کن بعد از چند ساعت نشستن در سفارت یک دفعه دیدم محمد و دارا و دسته اش را دستبند بدست اورند محمد اول خیلی التماس کرد که رضایت بدهم ولی من رضایت بده نبودم تا اینکه بعد از مدتی اعتراف کرد که از طریق زنی بنم زهره و درست کردن شناسنامه جعلی چندین دختر را از ایران به بهانی ازدواج فریب داده و به المان اورده .بعد از چند ساعت ماموران سفارت پریسا را به فرودگاه اوردند تا به کشور ایران برگردانند در فرودگاه پریسا از پدر ماریا به خاطر زحماتی که برای او کشیده بودند تشکر کرد و پریسا دستهایش را انداخت گردن ماریا و زد زیرگریه ماریا هم گریه کرد بعد گفت عزیزم همیشه مواظب خودت باش یک مشت خاک ایران می ارزد به تمام دنیا . پریسا بعد از خدا حافظی ارام ارام به طرف هواپیما که عازم ایران بود راه افتاد.نویسنده سید فخرالدین صدرالساداتی ۲۷/۱۱/۱۳۸۷ موفق باشید...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 23:4 توسط فخرالدین صدرالساداتی
|